زیر بار عمر
زیر بار عمر کم کم قامتم خم می شود
این نهال سرو آخر نخل ماتم می شود
زرد رویی می کشم از اختر وارون خويش
شادمانی در دل من مایه ی غم می شود
روزی و غم را برابر می شمارد آسمان
چون غم نان می خورم از رزق من کم می شود
عقل سرکش می کشد ناچار دست از شغل خویش
در زمین دل چو پای عشق محکم می شود
در گلستانی که چشم پاک ما نامحرم است
برگ گل گسترده زیر پای شبنم می شود
از بهشت عافیت هر کس چو من افتد به دور
چار دیوار جهان بر او جهنم می شود
ای فلک ! در کار ما زین بیش تر باریک شو
خاطر نازک خیالان زود درهم می شود
طالعی دارم که چون زلف بتان از بهر من
زود اسباب پریشانی فراهم می شود
در زمان ما به اندك زحمتي از جمع مال
مي توان قارون شدن اما كه حاتم مي شود
آفرين بر همت مردانه ي صائب كه گفت :
مي رود بيرون ز جنت هر كه آدم مي شود
۲۱ / ۱۲ / ۷۴