تبليغاتX
محمد قهرمان - درباره ی ده نامه

محمد قهرمان

وبلاگ دوستداران استاد محمد قهرمان

درباره ی ده نامه

این مطلب را بی هیچ گونه تغییری از سایت روزنامه ی اعتماد به تاریخ ۱ / ۴ / ۱۳۸۷ نقل می کنیم .

 

تاملي در باب ده نامه مهدي اخوان ثالث
سيد علي ميرفتاح

دلم نمي آيد که شما را در لذت خواندن نامه هاي مرحوم اخوان شريک نکنم. از دوستي کتابي به امانت گرفتم که روي جلدش نوشته شده بود؛ «ده نامه از مهدي اخوان ثالث، به محمدقهرمان و با عنوان فرعي «با يادهاي عزيز گذشته». همين اول، تا يادم نرفته بايد از اديب بزرگوار و شاعر گرامي، جناب محمد قهرمان که سال هاي سال است کنج قناعت و آرامش تربت نشيني را به گنج دنيا و هياهوي - حقيقتاً- براي هيچ پايتخت ترجيح داده اند و به جاي حرف هاي دشمن تراش و اظهارنظرهاي بي وجه -اما متداول- به شعر ناب و تصحيح متون و احياي شعر تربتي و هزار کار خير و پسنديده ديگر روي آورده اند و“ به جهت مقدمه خوب و خواندني و متواضعانه کتاب تشکر کنم و مراتب سپاس و ارادتم را با صداي بلند اعلام دارم. اگر بنا باشد در اين روزهاي فوران شعر و شاعر و احساس و ايماژ وکانسپت و اکسپرسيون وکوفت و زهرمار و «مزخرفات را به نام شعر به مردم حقنه کردن» از کسي حسن سليقه و ادبيات و شعر و هنر را و بيشتر از اينها، متانت و فروتني و حفظ حرمت ديگران را ياد بگيريم، استادي سزاوارتر از اين بزرگوار و معدودي از هم مرتبه هاي ايشان که از اتفاق هر کدامشان در کنج انزوا و به کتاب و کتابي و يادهاي عزيز گذشته مشغولند، سراغ ندارم؛ آخرين بازمانده ها از نسلي گرامي و پر کار و پر خاطره و بي اجر و مزد و منت، که نظير خويش نگذاشتند و بگذشتند؛ بزرگمنشاني که هنوز طعم شعر خوب و دوستي هاي پايدار و حسن خلق و حرف هاي به قاعده را فراموش نکرده اند و کامشان همچنان شيرين از آن روزهاي سياه و سفيدً دهه هاي سپري شده است. حرفم را بد تعبير نکنيد و دچار سوءتفاهم نشويد که مثلاً دارم توي سر نسل خودمان مي زنم بابت چيزهايي که ندارد و دوره اش سرآمده و دارم يکي دو نسل قبل را بالا مي برم بابت چيزهايي که داشت و سزاوار داشتنش بود. نه. به هيچ وجه منظورم اين نيست و معتقدم هر نسلي براي خودش افتخاراتي و حتي شرمساري هايي دارد و احتمالاً روزي مي رسد که ما هم به همين اندازه پيرمردان، خاطره خواهيم داشت، شايد هم نه، اما چيزي که هست و باعث مي شود با نگاهي حسرت بار و به قول امروزي ها نوستالژيک به دهه هاي سي و چهل نگاه کنيم، اين است که اين سال ها آخرين روزهايي است که بعضي چيزها، بلکه خيلي چيزهاي دوست داشتني مجال حضور داشتند. ما که رسيديم همه چيز سپري شده بود و حتي ته ديگش هم براي ما نمانده بود. روزگاري ديگر، از جنسي ديگر و از رنگي ديگر، همه سهم ما بود از حيات. قطع و يقين اين سهم و روزگار و اقتضائات روزگار و خوشي ها و حسرت هايش را با مرور روزهاي سپري شده مردم سالخورده راحت تر مي توان طي کرد، اگر چه مي دانم که همه آن روزگاران، دقيقاً همان چيزي نيست که ما توي عکس سياه و سفيد داخل قاب چوبي مي بينيم. در همان تاريخ نوستالژيک نيز غلبه با نامردهاي نان به نرخ روز خوري بوده است که از طريق چاپلوسي و پشت هم اندازي و بد ديگران را گفتن و پشت اين و آن صفحه گذاشتن، مجال زندگي را بر معدود انسان هاي شريفي که به شعر و هنر پناه آورده بودند، تنگ مي کردند. اتفاقاً خوبي اين کتابي که جناب قهرمان منتشر کرده همين است که از داخل قاب عکس خندان و الکي خوش درآمده و شرح روزگاري را گفته که شاعر شريفي مثل اخوان مجبور به پنهان کاري و نهان روشي بوده است. اجازه بدهيد مختصري از قلم خود اخوان نقل کنم؛ «“ اين حضراتي که ديشب در خدمتشان بودم، گرچه هرکدامشان به تنهايي داراي خوبي ها و مزيت هايي هستند، ولي آدم دلش بالا مي آيد وقتي مي بيند که با اين ظاهر مهربان و آراسته و اين صميميت و يگانگي و قربان صدقه رفتن ها، باز هر کدام تنها براي آن ديگران صفحه مي گذارند و آيه مي آيند و بي صفايي مي کنند“»

ظاهراً من اشتباه کرده ام. جمله ام را درست مي کنم و مي گويم که بعضي خلقيات به نسل ها و دوره ها ربطي ندارند و مثل يک خصوصيت ژنتيک از سال ها قبل و چه بسا از عهد باستان به شکلي پايدار و لايتغير از نسلي به نسل ديگر منتقل مي شوند و مگر معدودي، باقي از سر ناچاري به ژن غالب و اين خلق موروثي گردن مي نهند. باز از زبان اخوان بشنويد؛ «“ ولي من از آنجا که مي خواهم خودم را همرنگ جماعت کنم و بعد از اين زندگي ام را راه ببرم و کار به کسي نداشته باشم، در اين محفل و نظاير آن حتي دم هم بر نمي آورم و فقط ريش مي جنبانم. البته دلم نمي آيد که مثلاً در مورد شهريار حرفشان را تصديق و تاييد کنم، ولي از سکوت خودم نيز خوشم نمي آيد. بله محمد جان، مهدي هم دارد آدم پدرسوخته يي مي شود. افسوس. او زماني چشمه پاک جواني بود“» گرچه مي دانيم که مهدي اينطور نشد و تا آخر عمر تاوان اينطورنشدنش را پرداخت، اما من و شايد شما“ درباره خودم عرض مي کنم؛ آخر آن نور تجلي دود شد / آن يتيم بي گنه نمرود شد“

mirfattah@yahoo.com
+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم تیر 1387ساعت   توسط حامد علیزاده  |