با شیشه های پر می ...
پيرانه سر چو آيد يادم ز خردسالی
سر مى شود پر از شور دل از ملال خالى
در خانه اى كه ديرى ست از پايه گشته ويران
هر گوشه يادبودى دارم ز خردسالى
آن روزهاى شيرين چون برق و باد رفتند
جان ماند و شوق پرواز با اين شكسته بالى
كيفيتى كه امروز در مى نمى توان يافت
از آب مى گرفتم چون كوزه ی سفالى
بوديم چشمه اى پاك روشن چو اشك مهتاب
گردى رسيد و گرداند ما را از آن زلالى
با نشأه ی جوانى از خويش رفته بوديم
هشيار كرد ما را گردون به گوشمالى
اى از غرور سرمست ! در پاى غم شدى پست
روزى كه دادى از دست دامان بى خيالى
اكنون چو نقش بندم بر آستانه ی خويش
برخاستن ندارم مانند نقش قالى
چون دست كز شكستن گردد وبال گردن
بارست سر به دوشم آه از شكسته حالى
اى خواب گرم رنگين ! گر قصد ماندنت هست
از پرده پرده ی چشم گسترده ام نهالى
پژمرده از ملالم فرسوده از خيالم
ساقى بگير دستم تا مرز بى خيالى
گاهى ببر ز خويشم با خنده هاى شيرين
گاهى به حالم آور با نغمه هاى حالى
با من شبى سحر كن زان سان كه گفت نوعى:
« با شيشه هاى پر مى در خانه هاى خالى »
