نخل ماتم
مردم به چشم كم مرا بينند و در هم نيستم
كز دولت افتادگى از هيچ كس كم نيستم
گردن فرازى مى كنم چون سرو از آزادگى
افتاده چون تاكم ولى با گردن خم نيستم
سهم سبكروحان اگر در بستر گل مردن است
من هم درين بستانسرا كمتر ز شبنم نيستم
كنجِ فراموشى مرا از ياد مردم برده است
عالم نپردازد به من ، من اهل عالم نيستم
ياد لب شيرين او فارغ ز شهدم مى كند
تا حرف كوثر مى رود در بند زمزم نيستم
خود را تسلى مى دهم هنگام مى خوردن كه من
گر از گنه دورى كنم فرزند آدم نيستم
گنج قناعت يافتم چشم و دل من سير شد
فارغ ز بيش و كم شدم محتاج حاتم نيستم
هم حاضرم هم غايبم گاهى وجودم گه عدم
چون عكس در آيينه ام هم هستم و هم نيستم
دنبال نعشِ دوستان بر دوش مردم رفته ام
با يك جهان غم كيستم ؟ گر نخل ماتم نيستم
26/ ۵ /8۲
