استقبالی از سیمین بهبهانی
تير دعا از كف ما آهنگ بالا ندارد
حرفى كه داريم بر لب رنگ تمنا ندارد
از پا درافتادگانيم نوميد و از دست رفته
زان مهربانان كه بودند يك تن سر ما ندارد
در اين گلستان بى در مرغى نديديم آزاد
بسته ست بارى زبانش گربند بر پا ندارد
سيلى كه از كوه خيزد در خانهها از چه ريزد؟
باز است راه در و دشت گر قصد يغما ندارد
روز است يا شب ندانم شب بايدش خواند يا روز ؟
شامى كه صبح از پىاش نيست روزى كه فردا ندارد
با آنكه مانند گرداب خو كرده با اين محيطم
در سينهام مىزند موج شورى كه دريا ندارد
در گوشه ی بىنشانی از چشم مردم به دورم
كنجى كه در خانه دارم در قاف عنقا ندارد
دار فنا بهر منصور دروازهی شهر هستىست
آن كس كه با عشق زنده ست از مرگ پروا ندارد
هر جا كه افتد نگاهت ويرانى و مرگ پيداست
باغِ خزان ديده ی ما چندان تماشا ندارد
شعر غمانگيزِ سيمين آمد به يادم كه ديدم
مىآيد از روبرويم مردى كه يك پا ندارد
حرفى كه از دل برآيد در دل نشيند به ناچار
وان كس كه از حق زند دم پرواى غوغا ندارد
الفاظ و مضمون به هم ساز اوزان بديع و خوش آهنگ
اى آب و رنگ تغزل ! شعر تو همتا ندارد
قولى كه تو مىكنى ساز در دلنشينى تمام است
اى زن ! كدامين سرودت در خاطرم جا ندارد ؟
جاويد مانى كه امروز چشم و چراغى غزل را
بلبل كه صد نغمه داند اين طبع گويا ندارد
محمد قهرمان
مرداد ۶۷
