تبليغاتX
محمد قهرمان

محمد قهرمان

وبلاگ دوستداران استاد محمد قهرمان

غزلی از مرتضی امیری اسفندقه برای استاد محمد قهرمان

چند هفته پیش یک بار سه شنبه و یک بار جمعه با مرتضی امیری اسفندقه رفتیم به دیدار استاد 

قهرمان . این غزل را او به این مناسبت سروده . در جلسه ی صبح جمعه استاد به رسم هفته های 

پیشین چند غزل از حافظ خواند که در این غزل به آن اشاره شده است .

 

رفتم به مشهد پاک  دیدار دوستان را

توفیق شد نصیبم  دیدم جهان و جان را

 

جانی سرشته از عشق  شفاف و شاعرانه

آیینه ی طراوت  هم پیر و هم جوان را

 

هشتاد ساله مردی  چون روح شعر شاداب

تسخیر کرده شعرش  از بس روان جهان را

 

رفتم ببوسمش دست  نگذاشت مردم از شرم

در گوشه ای نشستم  بستم لب و دهان را

 

انسان به آسمان رفت  در قرن دود و آهن

روی زمین ببیند  ای کاش آسمان را

 

رسم سه شنبهی را  گفتم به جای آرم

رفتم به بوی دیدار  آن یار مهربان را

 

رفتم به بوی دیدار  از شرم و شوق سرشار

آن یار مهربان را  آن جوی مولیان را

 

مرداد و ماه شعبان هم جمعه هم سه شنبه

دیدم دوباره دیدم  آن صائب زمان را

 

می خواند شعر حافظ  با آن صدای روشن

با آن صدای روشن  شعری چنان روان را

 

شعر زلال حافظ  با لحن صائب عصر

یک کاسه کرد مشهد  شیراز و اصفهان را

 

هر شاعری که دیدم   از یاد بردم اما

هرگز نبردم از یاد  استاد قهرمان را

 

                                      مرتضی امیری اسفندقه

 

+ نوشته شده در  جمعه دهم مهر 1388ساعت   توسط حامد علیزاده  | 

شفیعی کدکنی : دنیا باید شعر را از ما یاد بگیرد

 

سه شنبه ی این هفته هنگامی که از منزل استاد قهرمان باز می گشتیم ، از شیشه ی پنجره ی

ماشین آقای دکتر فتوحی باد خنکی می وزید . حال بهتری پیدا کردم . کمی از حال و هوای این روزها

فاصله گرفتم . حال می توانم چند خطی بنویسم . 

این سه شنبه از آن سه شنبه هایی بود که می شد استاد شفیعی را نشسته در کنار استاد قهرمان 

ببینی . البته این بار آقای دکتر کاخی در میان آن دو نشسته بود . خب اشکالی ندارد . دکتر کاخی را 

هم عشق است . 

ما ادریک ما الفرم ؟

استاد شفیعی این بار قاطع تر از پیش نظرش را درباره ی شعر امروز گفت . استاد شفیعی گفت : 

غربی ها در بیشتر هنر ها از ما پیشند مثل تئاتر و نقاشی و بعضی هنر های دیگر . ما باید این 

هنر ها را از آنان یاد بگیریم . تنها هنری که ما در آن از همه ی جهان پیشیم شعر است . دنیا باید 

شعر را از ما یاد بگیرد . ما نباید بر اساس یک مقاله که یک روشنفکر غربی در روزنامه ای نوشته

است شعر بگوییم . شعر برای آن ها یک مسئله ی ثانویه است . ما نباید از آن ها تقلید کنیم .

استاد شفیعی گفت : ما ادریک ما الفرم ؟

استاد شفیعی ادامه داد : فرم یک مسئله ی ریاضی ست و بنیانش بر ریاضی بنا نهاده شده ست.

بوعلی سینا وقتی از عروض صحبت می کند آن را در مبحث ریاضیات قرار می دهد . فرم هایی که از

زمان رودکی تا اخوان و فروغ در شعر فارسی استفاده شده اند این قابلیت را دارند که تا بی نهایت

ادامه پیدا کنند و از آن ها استفاده بشود . این فرم ها ابدی هستند .  

این اولین باری نبود که استاد شفیعی در محافل خصوصی بر علیه شعر بی وزن سخن می گفت اما

این بار احساس کردم با شور و حرارت بیشتری نظر خود را بر زبان می آورد . 

 

شوخی های استاد شفیعی هم سر جایش بود . وقتی استاد قهرمان به استاد شفیعی گفت اگر شعر 

نخنن مرم دیوانتار میرم . استاد شفیعی گفت : دیوان ما به حرف دال رسیده ؟

 

+ نوشته شده در  جمعه دوم مرداد 1388ساعت   توسط حامد علیزاده  | 

یادش جاودان

 انجمن ادبی قهرمان درگذشت آقاي غلامرضا صديق ، شاعر خراساني را به خانواده ي آن شادروان

و همه ي دوستداران فرهنگ و هنر تسليت مي گويد . 

شادروان صديق از اولين نسل استادان زبان انگليسي در ايران و از بنيانگذاران آموزش نوين در مدارس

خراسان بود . شاگردان بي شماري كه در بيش از نيم قرن اخير توفيق آموختن از او را داشته اند 

نخواهند گذاشت نامش به اين زودي ها فراموش شود .

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم اردیبهشت 1388ساعت   توسط حامد علیزاده  | 

نام آوران پارسی گوی

 

یک دوبیتی از مرتضی امیری اسفندقه تقدیم به همه ی دوستداران استاد قهرمان و استاد شفیعی :

 

نمانده شاعر پیر و جوانی

جوان و پیر با نام و نشانی

ازان نام آوران پارسی گوی

شفیعی مانده است و قهرمانی 

                                                             مرتضی امیری اسفندقه

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم فروردین 1388ساعت   توسط حامد علیزاده  | 

دردا که آدمی ..

 

این قطعه از استاد قهرمان در کتاب حاصل عمر چاپ شده است . این قطعه را عزیز 

 می دارم . 

 

دردا که آدمی  محروم مانده است

از حق دم زدن  در سرزمین خود

 

خصم تعصبم  ای کاش هیچ کس

این داغ را نداشت  نقش جبین خود

 

می شد جهان بهشت  گر بود در زمین

عیسی به دین خود  موسی به دین خود

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام بهمن 1387ساعت   توسط حامد علیزاده  | 

بیتابی ام فزون شده از حد ...

 

بی تابی ام فزون شده از حد  آن سان که هیچ تاب ندارم 

از من مپرس حال تو چون است  چون قدرت جواب ندارم

 

از بس که انتظار تو دارم  خوابم ز سر پریده و رفته 

پهلو به بستر از چه گذارم ؟  وقتی که میل خواب ندارم

 

گیرم که شب سیاه و بلند است  بی هیچ کورسوی ستاره 

پرتوفشان ز در چو در آیی  حاجت به ماهتاب ندارم

 

مردودی ام ببین که برین در  با آنکه روی عجز نهادم

مقبول نیست هیچ دعایم  یک نذر مستجاب ندارم

 

بسیار وعده از تو شنیدم  اما وفای وعده ندیدم

از این سراب های جگر سوز  دیگر امید آب ندارم

 

رفتم ز بوسه گل بنشانم  بر هر کجا که خواست دل من

خواندی چرا به خلوت خویشم  گر حق انتخاب ندارم 

 

تا ممکنم شود در دل را  بر روی هیچ کس نگشایم

ترسم به دست غیر بیفتد  گنجی که در خراب ندارم

 

اوراق خاطرات مرا چرخ  یک یک ربود و داد به نسیان

رحم آیدم به خویش که در دست  یک برگ از آن کتاب ندارم

 

آنجا که لطف دوست زند موج  روز شمار در چه شمار است

بار گناه دارم و یک جو  اندیشه از حساب ندارم  

                                                                          محمد قهرمان

                                                                            ۲۷ / ۳ / ۸۷ 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم دی 1387ساعت   توسط حامد علیزاده  | 

ای یار ...

یک رباعی از استاد محمد قهرمان برای همه ی دوستداران ایشان که بخوانند

 

ای یار بیا که عاشقت پیر شده

مویش که چو قیر بود چون شیر شده

ترسم چو رسی بر سر بالین او را

گویند خوش آمدی ولی دیر شده

 

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم آذر 1387ساعت   توسط حامد علیزاده  | 

تسلیت

  

با افسوس درگذشت فریدون صلاحی شاعر و هنرمند پیش کسوت خراسان را به ادب 

دوستان و هنرمندان ایران زمین تسلیت می گوییم و خود را در اندوه همسر ، فرزندان و  

خویشان آن عزیزِ از دست رفته شریک می دانیم .

                                                                                    انجمن ادبی قهرمان                 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم آبان 1387ساعت   توسط حامد علیزاده  | 

قهرمان

این شعر را آقاي رضا افضلي شاعر برجسته ي خراساني براي استاد قهرمان سروده اند كه در آن به

بازنشستگي خود نيز اشاره كرده اند .

 

تقدیم به استاد محمد قهرمان :

  

قهرمان ! باز آمدم از نو سوی درگاه تو

من که بودم از جوانی همدم و همراه تو

 

بعد تدریسم به دانشگاه و آن هم چند شهر 

آمدم چونان گذشته رو به دانشگاه تو

 

گر چه گفتی بهر من باشد تقاعد نا به جا

آمدم مستی کنم در بزم عالی جاه تو

 

خود تو شاهد بوده ای آن ناروايي ها كه ديد

همدم دست از زمين و آسمان كوتاه تو

 

شعر و نثر قرن ها را درس گفتم ، چون كه من

نور و آگاهي گرفتم از دل آگاه تو

 

با شهامت درس دادم صائبت را سال ها

من كه خواندم شعر صائب را به منزلگاه تو

 

سال ها در همجواري با كتاب و عالمان

صبح و شب آموختم درس از تو و اشباه تو

 

شامگاه هر سه شنبه اختر خرد و كلان

خوش درخشد بيش و كم گرد وجود ماه تو

 

مفخر شعر خراسان هر كه باشد اين زمان

خوشه ها برده به سهم خود ز خرمنگاه تو 

 

واژه هايش همچو زر باشد اديبي كز شعف

برده باشد وقت خرمن پاره اي از كاه تو

 

قهرمانا ! واژگان در پيش تو صف بسته اند

چون كه فرمايي برقصد واژه ي دلخواه تو

 

پادشاه ذوقي اي شهزاده بي ترس از زوال

تا جهان باقي ست ماند تاج فخر و گاه تو

 

هر غزلخواهي كه خواهد شعر سبك صائبي

در بلندي ها ببيند خيمه و خرگاه تو

 

صاحب دردا ! بزرگا ! اي كه شعرت شد سپر

پيش صد ها رنج پنهان و غم جانكاه تو

 

آمدي راه جهان را بي عصا هشتاد سال

جز به اشعارت نديده كس نشان از آه تو 

 

سال ها باش و بمان وانگه كه برداري قدم

دور سازد آن يگانه رنج را از راه تو 

                                                        رضا افضلي

                                                         ۱۲ / ۶ / ۸۷  

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم آبان 1387ساعت   توسط حامد علیزاده  | 

زیر بار عمر

به خاطر دارم اولين باري كه به منزل استاد قهرمان رفتم اين غزل را استاد براي جمع خواندند :

 

زیر بار عمر کم کم قامتم خم می شود

این نهال سرو آخر نخل ماتم می شود 

 

زرد رویی می کشم از اختر وارون خويش

شادمانی در دل من مایه ی غم می شود

 

روزی و غم را برابر می شمارد آسمان

چون غم نان می خورم از رزق من کم می شود

 

عقل سرکش می کشد ناچار دست از شغل خویش

در زمین دل چو پای عشق محکم می شود 

 

در گلستانی که چشم پاک ما نامحرم است

برگ گل گسترده زیر پای شبنم می شود

 

از بهشت عافیت هر کس چو من افتد به دور

چار دیوار جهان بر او جهنم می شود

 

ای فلک ! در کار ما زین بیش تر باریک شو

خاطر نازک خیالان زود درهم می شود

 

طالعی دارم که چون زلف بتان از بهر من

زود اسباب پریشانی فراهم می شود

 

در زمان ما به اندك زحمتي از جمع مال

مي توان قارون شدن اما كه حاتم مي شود 

 

آفرين بر همت مردانه ي صائب كه گفت :

مي رود بيرون ز جنت هر كه آدم مي شود

                                                                    ۲۱ / ۱۲ / ۷۴

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم آبان 1387ساعت   توسط حامد علیزاده  | 

پیدا و پنهان

دل را به غمی کز تو رسد شاد کنم

ویرانه ی خود را طرب آباد کنم

پنهان تر از آنم که به یادم آری

پیدا تر از آنی که تو را یاد کنم

                                                  محمد قهرمان

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام مهر 1387ساعت   توسط حامد علیزاده  | 

یک رباعی تازه

این رباعی را دیشب از استاد قهر مان شنیدم :  

 

جز خضر که گویند نمرده ست هنوز 

کس جان ز اجل به در نبرده ست هنوز 

گر نوح شوی مرگ امانت ندهد  

دنیا به کسی وفا نکرده ست هنوز

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم شهریور 1387ساعت   توسط حامد علیزاده  | 

با كاروان حله

 این مطلب متن مصاحبه ی آقای محمد رضا خوشدل با استاد قهرمان در سال ۱۳۸۴ است که ما متن آن 

را از وبلاگ گلخانه ی پیام آشنا برداشتیم .

 با كاروان حله

گفتگو با استاد محمد قهرمان

محمدرضا خوشدل

به همراه دوستي عزيز به ديدار استاد مي رويم. بس كه چپ و راست مزاحم ايشان شده بودم، از رويش خجالت داشتم كه دوباره باز مزاحمتي و خلاصه...مثل همه بزرگان خراسان و ايران، متواضع و افتاده ، محجوب و بزرگوار، ما را پذيرفت و مثل هر بار ديگر با سيني چاي و شيريني پذيرايمان شد. اگر چه اصلاً اهل مصاحبه و گفت و گو و اين قبيل حرفها نبوده و نيست، ولي اين بار سكوت را شكست و برايمان از خودش گفت. 
 
استاد ! خودتان را مختصراً معرفي بفرماييد. 
 
در سال 1308 در تربت حيدريه به دنيا آمدم و تحصيلاتم را تا سال سوم متوسطه خوانده بودم كه خواهر بزرگم كه واقعاً حق مادري به گردنم داشت مرا براي ادامه تحصيل به نزد خودش در تهران برد. سال پنجم علمي را در مشهد گذراندم كه همان سال با دوست عزيز همه سالهاي عمرم تا هنگام فوت آن نازنين "مرحوم مهدي اخوان ثالث" آشنا شدم. سال تحصيلي 27-1326 بود كه با مرحوم اخوان در يك ميز مي نشستيم و جمعه ها با هم به انجمن ادبي مي رفتيم و به شعر شعراي مطرح آن روزگار خراسان گوش مي سپرديم. سال بعد به تهران رفتم و كلاس ششم ادبي ام را تمام كردم و در دانشكده حقوق به ادامه تحصيل پرداختم. پنج خواهر و برادر بوديم كه همه شان خوش ذوق و صاحب قريحه بودند و شعر هم مي سرودند؛ برادرم غلامحسين قهرمان، دكتر حسين قهرمان، خواهر بزرگم و خواهر ديگرم عشرت قهرمان.سال 38 با دختر عمويم ازدواج كردم كه حاصل آن دو فرزند پسر است. از اول مهر 1339 تا نهم آذر 1340 دربانك عمران به كار مشغول شدم و پس از آن در سال 1340 به سمت كتابدار در دانشكده ادبيات مشغول و در سال 67 به تقاضاي خودم بازنشسته شدم. از سال 67 تا كنون هم در منزل به كارهاي ادبي مشغولم. 
 
از چه زماني سرودن را آغاز كرديد و به قول معروف، احساس كرديد كه قريحه شاعري داريد؟ 
 
من از كلاس سوم ابتدايي شعر مي سرودم. در آن سالها بيشتر تك بيت مي سرودم. مثلاًَ يكي، دو بيت از آن شعرها را كه به خاطر دارم:تو گر مي تواني كه نيكي كنيبود بهتر از بد كه با كس كنيو يا اين بيت كه در آن سن و سال بدك هم نشده است:بد مكن زانكه بد چو كارت بودگر پشيمان شوي ندارد سودگاهي هم به مناسبتهاي مختلف شعر مي سرودم، مراسم ترحيم مادربزرگم يا مناسبتي اين چنين. 
 
شعر محلي را از چه زماني شروع كرديد و اگر مطلع اولين سر وده تان را به خاطر داريد  بفرماييد. 
 
از سال 1324 كه براي فوت مادربزرگم شعري به لهجه تربتي سرودم، اين شيوه از سرودن را آزمودم و شروع كردم. مطلع آن اين بود كه: مسوزم و نميپرسي كه حال م چطووهبيا بيا كه د ول ول دل از اتيش تووهاما علت اصلي كه باعث شد اين شيوه را جدي و مصمم دنبال كنم و در اين راه تشويق شدم، با تأكيد مرحوم ملك الشعراي بهار بود. سال 1328 يك غزل به لهجه تربتي سروده بودم و براي آن مرحوم خواندم كه مورد تشويق قرار گرفتم و مرا ترغيب به ادامه آن شيوه كردند. حتي به خاطر دارم كه وقتي تركيب "ور سرميه" را در رديف شعرم يا مطلع آن به كار برده بودم و استاد شنيدند، با خودشان آن را تكرار كردند و از قرار در لهجه مشهدي هم كه ايشان به آن لهجه اشعاري داشتند آن تركيب وجود نداشت و با خودشان دو، سه مرتبه گفتند: با سرميه، به سرميه، ور سرميه. سري جنباندند و مرا مورد تقدير و تشويق قرار دادند. خلاصه از آن تاريخ تاكنون، اشعاري به لهجه تربتي سروده ام كه مجموعه آنها در حال حاضر در حال چاپ است و زحمت تايپ آن را كه به دليل اين كه با زير و زبر مي باشد و حساسيت خاصي دارد، دوست بزرگوارم جناب مهندس جيحوني در اصفهان در انتشارات خودشان مي كشند. اشعار حدود دو، سه هزار بيت است درقالبهاي گوناگون كه البته روي چند -سی.دی- خوانده ام كه انشاالله... ضميمه مجموعه اشعار خواهد شد.
 
استاد، جايگاه شعر محلي را چگونه ارزيابي مي كنيد؟
 
من همان دل نگراني را كه مرحوم ملك الشعراي بهار در خصوص گويشها و لهجه ها داشتند، دارم. ايشان بر اين عقيده بودند كه با رواج راديو و وسايل ارتباط جمعي، بيم به فراموشي سپرده شدن اين لهجه ها مي رود.از سويي، چون من بر اين عقيده ام كه در متون كهن، واژه ها و لغات قديمي زياد است و با آوردن اين واژگان در شعر، اين لغات ماندگار مي شود و اگر كسي بخواهد روي متن قديمي اي كار كند، لغات كهن خراساني برايش بيگانه نخواهد بود. از سويي، اين لغات و تعبيرات و كنايات در واقع داراي اصالت خراساني است و هنگامي كه به شعر درآيد، امكان ماندگاري آن و از بين نرفتنش به حداقل مي رسد. از اين جهت، گويش محلي و حفظ اين گويشها اهميت پيدا مي كند. شما تصور كنيد اگر در هر محلي براي خودش روي لهجه اش و ضرب المثلها و كناياتش كار شود، در كل ايران چه دايرة المعارف غني و خوبي از اين خرده فرهنگها و لهجه ها به دست مي آيد و فراهم مي شود. 
 
استاد با توجه به اينكه شما نزديك به نيم قرن با يكي از بزرگترين شاعران نوپرداز معاصر يعني "مرحوم مهدي اخوان ثالث" دوست و رفيق و محشور بوديد، آيا در شيوه نو هم طبع آزمايي كرده ايد يا نه؟ 
 
اتفاقاًَ مرحوم اخوان بسيار مرا به سرودن شعر نو تشويق مي كرد و خيلي هم در اين امر اصرار داشت. اشعاري هم در اين شيوه سرودم اما، چيزي از آب درنيامد كه چنگي به دل بزند. بين سالهاي 1347 تا 49 اشعاري به شيوه نو سرودم، ولي راه به جايي نبردم. 
 
دوستي و رفاقتتان با مرحوم استاد صاحبكار از چه زماني شروع شد؟ 
 
حدود سالهاي 42-1341 بود كه استاد صاحبكار در تربت حيدريه به كار در فرهنگ مشغول بودند و گويا براي گذراندن يك دوره كلاس يك ماهه به مشهد آمده و من هم بسيار علاقه مند به ديدار ايشان بودم. آن سالها ما دوشنبه ها در منزل مرحوم سرگرد نگارنده جلسه ادبي داشتيم و سه شنبه ها درمنزل خودمان. اما، براي اين كه آقاي صاحبكار هم به منزل ما تشريف بياورند، جلسه را به روز چهارشنبه كه گمان كنم ايشان آن روز را مي توانست بيايد، آورديم و خلاصه باب آشنايي و رفاقت و ارادت از آن سالها باز شد كه تا واپسين لحظات عمر آن عزيز سفركرده ادامه داشت. 
 
با توجه به اينكه مرحوم استاد صاحبكار همشهري شما بودند، در زمينه ادبيات محلي ، اشعار ايشان را چگونه ارزيابي مي كنيد؟ 
 
مرحوم صاحبكار در زمينه شعر محلي بسيار كم كار بودند، به جز چند شعري كه براي من سروده اند، دو، سه قطعه ديگر بيشتر نسروده اند، هر چند در اين زمينه خوش ذوق و با استعداد بودند. 
 
چه شد كه به فكر افتاديد انجمن ادبي مستقلي در منزلتان راه بيندازيد؟ 
 
جمعه ها در منزل مرحوم استاد فرخ انجمن ادبي بود كه دوستان جمع مي شدند و مراسم شعرخواني بود. دوشنبه ها هم مرحوم سرگرد نگارنده كه اصفهاني الاصل بودند، درمنزل خودشان انجمن ادبي نگارنده را اداره مي كردند. من بعد از آنها با دوستان مشورت كردم كه اگر يك انجمن ادبي در منزل ما تشكيل شود كه حلقه دوستان، صميمي تر و نزديك تربه يكديگر شود و براي همديگر شعر بخوانيم بد نخواهد بود و با آقاي حبيب بيگناه و آقاي جعفر محدث و مرحوم احمد كمالپور و مرحوم غلامرضا قدسي و آقاي باقرزاده و آقاي محمد عظيمي و مرحوم صاحبكار اين انجمن راه اندازي شد كه به حمدا... تاكنون برقرار مانده و بهانه خوبي است تا دوستان هفته اي يك شب گرد هم جمع شويم و ديداري و شعر تازه اي و نقدي و خلاصه بحث و جدل ادبي اي 
 
محوراصلي بحثهاي مطرح شده در "انجمن ادبي قهرمان" حول چه موضوعاتي مي چرخد؟ 
 
آن اوايل كه انجمن را تأسيس كرديم، بيشتر شعر خود اعضاي انجمن براي يكديگر قرائت مي شد و مورد نقد و بررسي قرار مي گرفت. گاهي هم قصيده اي از متقدمان مي خوانديم و روي آن بحث مي كرديم، تا سالهاي 51-1350 كه قرار شد اشعاري از صائب هم قرائت شود. پس از مدتي قرار براين شد كه من ابياتي را كه بهتر بود گزينش كنم و براي جمع بخوانم كه در همان سالها به پيشنهاد آقاي دكتر خديوجم، گزيده اي هم از اشعار صائب گرد آوردم كه آن سالها ايشان آن گزيده را به انجمن فرانكلين كه در آنجا مشغول به كار بودند، دادند و چند صفحه اي هم چاپ شد و بعد ديگر معلوم نشد چه شد و پيگيري هم صورت نگرفت. البته، در همان سالها انگيزه گردآوري اشعار مولانا صائب در ذهنم زده شد كه بعد به همت دوست عزيزم آقاي دكتر شفيعي كدكني، نسخه منحصر به فردي از اشعار صائب براي دانشكده ادبيات مشهد خريداري شد  
 
علت عمده اي كه به كار سترگ تصحيح اشعار صائب روي آورديد چه بود؟ 
 
البته در وهله نخست، عشق و علاقه دروني اي كه به اشعار صائب داشتم و دارم و در وهله بعد، به دليل همان علاقه، به هر كاري كه در خصوص صائب انجام شده بود مراجعه مي كردم، پر از غلط و اشكال بود و ناقص كار شده بود. لذا تصميم گرفتم مجموعه اشعار اين صياد معني و مضمون را تصحيح كنم. 
 
كارهاي ارزنده و جاودانه اي از شما به بازار كتاب عرضه شده، اگر ممكن است اشاره اي به تصحيحاتي كه تاكنون داشته ايد به ترتيب توالي بفرماييد؟ 
 
ديوان صيدي تهراني از شعراي درجه دو سبك هندي كه سال 1364 چاپ شد اولين تصحيح ام بود. البته متعاقب آن در همان سال، اولين جلد صائب هم از چاپ درآمد و تا سال 1370 كه ششمين جلدش روانه بازار شد. بعد از آن، ديوان كليم همداني را تصحيح كردم وبعد ديوان كامل حاج محمدجان قدسي وسپس ناظم هروي و دانش مشهدي را تصحيح نمودم. سپس منتخبي از اشعار صائب را با عنوان "مجموعه رنگين گل" گرد آوردم كه مورد استقبال قرار گرفت و به چاپ هشتم هم رسيد. به سفارش انتشارات " سمت" برگزيده اشعار صائب و ديگر شعراي معروف سبك هندي را گرد آوردم و سپس برگزيده ديگري با عنوان " برگزيده سخن سرايان شيوه هندي" را گرد آوردم. يك گزيده ديگري از كل شعراي سبك هندي هم با عنوان " صيادان معني" و منتخب ديگري از اشعار صائب با عنوان "خلوت خيال" را كه چاپ اصفهان است هم گرد آوردم. كار ديگري كه انجام داده ام با عنوان "تجليامام علي (ع) در شعر طغراي مشهدي" است كه از شعراي هم عصر با صائب مي باشد. مجموعه اي از گزيده ديوان طغراي مشهدي با عنوان" ارغوان زار شفق" را نيز گرد آوردم. تصحيح مجموعه اشعار سليم تهراني نيز به زودي چاپ خواهد شد. ديوان كامل اشعارم با عنوان " حاصل عمر" چاپ شده و مجموعه اشعار محلي ام به لهجه تربتي در اصفهان در انتشارات دوست عزيزم مهندس جيحوني در حال چاپ است كه عنوانش " خدي خداي خودم" مي باشد.استاد بر مجموعه هاي ديگري هم نظارت داشته ايد و يا به صورت جدي همكاري كرده ايد كه...بله، مجموعه اشعار مرحوم احمد كمالپور در زمان حياتشان با نظارت من چاپ شد. ديوان مرحوم قدسي را بنا به وصيتش تدوين كردم، با مرحوم صاحبكار در تصحيح " تذكره عرفات العاشقين و عرصات العارفين " همكاري داشتم و همچنين اشعار مرحوم يوسف ازغدي كه به لهجه مشهدي است را در دست چاپ دارم. 
 
استاد، مي دانم كه اين روزها به دليل نزديكي به نكوداشتي كه براي جناب عالي در پيش است، سرتان شلوغ است و زياد مزاحم اوقاتتان نمي شوم و آخرين سؤالم را مطرح مي كنم. از شعراي كهن و معاصر، شعر كدام را بهتر و بيشتر مي پسنديد و در بين نوپردازان به كدام متمايليد؟ 
 
در بين شعراي كهن به حافظ و صائب و از معاصران به شعر خانم سيمين بهبهاني و مرحوم اميري فيروزكوهي و رهي معيري و از نوپردازان به اشعار مرحوم مهدي اخوان ثالث و دوست عزيزم جناب آقاي دكتر شفيعي كدكني و هوشنگ ابتهاج . 
 
+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم شهریور 1387ساعت   توسط حامد علیزاده  | 

دلم از عشق او اتیشدونه

 این مطلب بدون هیچ تغییری از سایت روزنامه ی قدس به تاریخ ۲۲ / ۱۲ / ۸۴ نقل می شود :

 

نگاهي به كتاب "مدايح رضوي" سروده مرحوم يوسف ازغدي ؛ دلم از عشق او اتيشدونه

 قاسم رفيعا


اخيراً كتابي توسط انتشارات به نشر و به كوشش استاد محمد قهرمان اشعار شاعر زلال انديش مشهدي "مرحوم يوسف ازغدي" به چاپ رسيده است.
 


اين كتاب كه با عنوان "مدايح رضوي" به بازار نشر قدم گذارده تنها بخشي اندك از اشعار ناب و بي پيرايه آن شاعر درد آشناست.
به راستي اگر اين كتاب چاپ نشده بود تا كي بايد از درياي بي كران سادگي و صداقت شعر آن عزيز، محروم مي مانديم؟ مردم مشهد تا كي بايد از ترنم دل انگيز شعر آن شاعر از خاطر رفته به دور باشند و آيا بانيان فرهنگ و هنر خراسان هنوز هم رغبت نكرده اند تا بازخواني مختصري از اشعار اين پير ساده دل و ژرف انديش داشته باشند؟
آنچه راقم اين سطور بيان مي كند به معناي ناديده گرفتن كار بزرگ استاد مسلم شعر خراسان "شيخ اجل تربتيا" استاد محمد قهرمان است و هر آنچه بيان مي شود ذكر دوباره سخنان حضرت ايشان است كه در مقدمه كتاب آورده است:
"اگر روزي سروده هاي اين شاعر آزاده و افتاده، به تمامي به چاپ برسد، گنجينه اي از لغات اصيل و به اصطلاح "زق" خراساني را باز خواهيم يافت كه اكثر آنها در حال فراموش شدن هستند."
حقيقت اين است كه مرحوم يوسف ازغدي نه در دوران زندگي فقيرانه اش و نه در دوران رحلت غريبانه اش هرگز از خاطر اهل ادب نرفته است و همواره دوستداران، لهجه دل انگيزش را به انديشه وادار كرده كه چرا هيچ كس به فكر احيا و بازخواني شعرهاي اين مرد دوست داشتني نيفتاده است.
نگارنده به خاطر پرداختن به شعر محلي، خود را بشدت مديون مرحوم ازغدي مي داند و افتخار مي كند كه يوسف مهربان شعر مشهد، زاده روستاي دل انگيز سامان من است. به عنوان يك مشهدي سرا، از بانيان فرهنگ و هنر مي خواهم نگذارند اين لهجه لطيف و صميمي به فراموشي سپرده شود و يا با بدعت گذاري هاي ناصحيح، ساختاري تمسخر انگيز پيدا كند و مشتاقان ادبيات فولكلوريك را دعوت مي كنم تا مطالعه اين كتاب كوچك اما عميق را از دست ندهند.
اين كتاب با پيشگفتاري مفيد و مختصر از استاد محمد قهرمان آغاز مي شود و در ادامه ذكر چند نكته ساختاري توسط گردآورنده كه سلاح نقاد را از دستش مي گيرد و با بيان نكاتي در مورد شعر مرحوم ازغدي به نقاد و خواننده يادآور مي شود كه ما بيشتر از شما به ضعف بعضي از كارها حداقل در چارچوب زباني آگاهي داريم. به عبارتي با نقد خويش، راه را بر نقد ديگران مي بندد، ولي آنچه مهم است، اين كتاب بايد با همين ايرادات اندك چاپ مي شد و استاد قهرمان در هيچ جاي كتاب دخل و تصرفي نكرده، اگر چه كسب فيض از كلاس نقد ايشان در روزهاي سه شنبه به ما ثابت كرده كه قهرمان در حوزه نقد، تعارف ندارد و شمشير نقدش اگر چه با نوشداروي پيشنهادهايي مؤثر همراه است، اما هميشه بر سر اثر به صداقت فرود مي آيد و اگر قرار بود آن طور كه استاد مي خواهد اين كتاب چاپ شود، حتماً بيش از اين به طول مي انجاميد و حاصل غير از اين بود.
در صفحه 15 كتاب شرح حالي مختصر و زيبا به قلم شاعر آمده كه آن را به سفارش يار قديمي خود، محمد قهرمان نوشته و به او هم تقديم كرده است.
كسي كه اين شرح حال را مي خواند به صداقت و صميميت ازغدي بيشتر پي مي برد. در فرازهايي از اين شرح حال كه لبريز از اشارات حكيمانه است، ذكر ملاقات مرحوم ازغدي و ملك الشعراء بهار آمده كه به شدت خواندني و زيباست.
نثر مرحوم ازغدي كه استاد قهرمان بنا به اعتراف خويش دستي بر آن نبرده، بشدت ساده، سهل و ممتنع و خاص است، ولي بي شباهت به نثر جمال زاده، مرحوم قوچاني در سياحت شرق و مرحوم جلال آل احمد نيست و اگر روزي بتوان نثرهاي مرحوم ازغدي (اگر داشته باشد) را جمع آوري كرد، خود مجموعه اي دلنشين از ذكر فضا و حال سالهاي دور اين شهر عزيز است.
و سپس اشعار
اين مجموعه متشكل از حدود ده قطعه شعر مرتبط با حضرت امام رضا(ع) و بقيه در مورد مسايل مختلف شهر مشهد، از طنزهاي لطيف زندگي شهري تا مسايل خانوادگي و انساني و حتي بدون ذكر تاريخ مشخص (قبل يا بعد از انقلاب) است؛ چرا كه شعرها، متأثر از حوادث روزمره زندگي آدمهاست. مثلاً در آنجايي كه شعر "گسبندگه خفه رفت" سروده شده، تصويري به شما مي دهد كه بي اراده به ياد صفهاي طولاني نفت در اول انقلاب مي افتي و يا "مرغ يك پا دره" به دوران گراني مرغ و مشكلات تهيه اين كالا اشاره مي كند كه تاكنون كماكان ادامه دارد. حتي بعد از آنفلوانزاي مرغي!
و نهايت، شعري زيبا در پايان كتاب كه گويا شاعر براي پس از مرگش سروده و در آن با شكسته نفسي تمام در مقابل استاد فرخ، خود را كوچك مي شمارد كه حقيقت جز اين است و يوسف ازغدي در ذهن و خاطره همه اهل ادب اگر از استاد فرخ برتر نباشد، كمتر نيست كه هر گلي بويي دارد و:
بوي پيراهن "يوسف" كه كند روشن چشم...
و در پايان كتاب فهرست لغات، اصطلاحات، تركيبات و تعبيرات كه خود نشاندهنده تلاش استاد محمد قهرمان است و همت ايشان در اعتلاي شعر خراسان.
نمرفوشم
ما اي فقيري ره به تنعم نمرفوشم
كله شخير به منت مردم نمرفوشم
باغ بهشت و ساقي كوثر شه دوس درم
مثل ادم به يگ دنه گندم نمرفوشم
اي آبرو مگر او جوب خيابونه؟
يگ چيكله شه به ظلم و تحكم نمرفوشم
اهل رياضتم، او دو تا چشم بادمير
هرگيز به يگ دالستون بادم نمرفوشم
لب لوچه ي نگار كه هس باقلواي يزد
اجاش به يك پتيل سوهن قم نمرفوشم
باد و بروت و فيس و افاده، به يگ ادم
در وخت اختلاط و تكلم نمرفوشم
جونماره عارفي به غلامي خريد، مدم
اما به غول بي شاخ و بي دم نمرفوشم


+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم تیر 1387ساعت   توسط حامد علیزاده  | 

درباره ی ده نامه

این مطلب را بی هیچ گونه تغییری از سایت روزنامه ی اعتماد به تاریخ ۱ / ۴ / ۱۳۸۷ نقل می کنیم .

 

تاملي در باب ده نامه مهدي اخوان ثالث
سيد علي ميرفتاح

دلم نمي آيد که شما را در لذت خواندن نامه هاي مرحوم اخوان شريک نکنم. از دوستي کتابي به امانت گرفتم که روي جلدش نوشته شده بود؛ «ده نامه از مهدي اخوان ثالث، به محمدقهرمان و با عنوان فرعي «با يادهاي عزيز گذشته». همين اول، تا يادم نرفته بايد از اديب بزرگوار و شاعر گرامي، جناب محمد قهرمان که سال هاي سال است کنج قناعت و آرامش تربت نشيني را به گنج دنيا و هياهوي - حقيقتاً- براي هيچ پايتخت ترجيح داده اند و به جاي حرف هاي دشمن تراش و اظهارنظرهاي بي وجه -اما متداول- به شعر ناب و تصحيح متون و احياي شعر تربتي و هزار کار خير و پسنديده ديگر روي آورده اند و“ به جهت مقدمه خوب و خواندني و متواضعانه کتاب تشکر کنم و مراتب سپاس و ارادتم را با صداي بلند اعلام دارم. اگر بنا باشد در اين روزهاي فوران شعر و شاعر و احساس و ايماژ وکانسپت و اکسپرسيون وکوفت و زهرمار و «مزخرفات را به نام شعر به مردم حقنه کردن» از کسي حسن سليقه و ادبيات و شعر و هنر را و بيشتر از اينها، متانت و فروتني و حفظ حرمت ديگران را ياد بگيريم، استادي سزاوارتر از اين بزرگوار و معدودي از هم مرتبه هاي ايشان که از اتفاق هر کدامشان در کنج انزوا و به کتاب و کتابي و يادهاي عزيز گذشته مشغولند، سراغ ندارم؛ آخرين بازمانده ها از نسلي گرامي و پر کار و پر خاطره و بي اجر و مزد و منت، که نظير خويش نگذاشتند و بگذشتند؛ بزرگمنشاني که هنوز طعم شعر خوب و دوستي هاي پايدار و حسن خلق و حرف هاي به قاعده را فراموش نکرده اند و کامشان همچنان شيرين از آن روزهاي سياه و سفيدً دهه هاي سپري شده است. حرفم را بد تعبير نکنيد و دچار سوءتفاهم نشويد که مثلاً دارم توي سر نسل خودمان مي زنم بابت چيزهايي که ندارد و دوره اش سرآمده و دارم يکي دو نسل قبل را بالا مي برم بابت چيزهايي که داشت و سزاوار داشتنش بود. نه. به هيچ وجه منظورم اين نيست و معتقدم هر نسلي براي خودش افتخاراتي و حتي شرمساري هايي دارد و احتمالاً روزي مي رسد که ما هم به همين اندازه پيرمردان، خاطره خواهيم داشت، شايد هم نه، اما چيزي که هست و باعث مي شود با نگاهي حسرت بار و به قول امروزي ها نوستالژيک به دهه هاي سي و چهل نگاه کنيم، اين است که اين سال ها آخرين روزهايي است که بعضي چيزها، بلکه خيلي چيزهاي دوست داشتني مجال حضور داشتند. ما که رسيديم همه چيز سپري شده بود و حتي ته ديگش هم براي ما نمانده بود. روزگاري ديگر، از جنسي ديگر و از رنگي ديگر، همه سهم ما بود از حيات. قطع و يقين اين سهم و روزگار و اقتضائات روزگار و خوشي ها و حسرت هايش را با مرور روزهاي سپري شده مردم سالخورده راحت تر مي توان طي کرد، اگر چه مي دانم که همه آن روزگاران، دقيقاً همان چيزي نيست که ما توي عکس سياه و سفيد داخل قاب چوبي مي بينيم. در همان تاريخ نوستالژيک نيز غلبه با نامردهاي نان به نرخ روز خوري بوده است که از طريق چاپلوسي و پشت هم اندازي و بد ديگران را گفتن و پشت اين و آن صفحه گذاشتن، مجال زندگي را بر معدود انسان هاي شريفي که به شعر و هنر پناه آورده بودند، تنگ مي کردند. اتفاقاً خوبي اين کتابي که جناب قهرمان منتشر کرده همين است که از داخل قاب عکس خندان و الکي خوش درآمده و شرح روزگاري را گفته که شاعر شريفي مثل اخوان مجبور به پنهان کاري و نهان روشي بوده است. اجازه بدهيد مختصري از قلم خود اخوان نقل کنم؛ «“ اين حضراتي که ديشب در خدمتشان بودم، گرچه هرکدامشان به تنهايي داراي خوبي ها و مزيت هايي هستند، ولي آدم دلش بالا مي آيد وقتي مي بيند که با اين ظاهر مهربان و آراسته و اين صميميت و يگانگي و قربان صدقه رفتن ها، باز هر کدام تنها براي آن ديگران صفحه مي گذارند و آيه مي آيند و بي صفايي مي کنند“»

ظاهراً من اشتباه کرده ام. جمله ام را درست مي کنم و مي گويم که بعضي خلقيات به نسل ها و دوره ها ربطي ندارند و مثل يک خصوصيت ژنتيک از سال ها قبل و چه بسا از عهد باستان به شکلي پايدار و لايتغير از نسلي به نسل ديگر منتقل مي شوند و مگر معدودي، باقي از سر ناچاري به ژن غالب و اين خلق موروثي گردن مي نهند. باز از زبان اخوان بشنويد؛ «“ ولي من از آنجا که مي خواهم خودم را همرنگ جماعت کنم و بعد از اين زندگي ام را راه ببرم و کار به کسي نداشته باشم، در اين محفل و نظاير آن حتي دم هم بر نمي آورم و فقط ريش مي جنبانم. البته دلم نمي آيد که مثلاً در مورد شهريار حرفشان را تصديق و تاييد کنم، ولي از سکوت خودم نيز خوشم نمي آيد. بله محمد جان، مهدي هم دارد آدم پدرسوخته يي مي شود. افسوس. او زماني چشمه پاک جواني بود“» گرچه مي دانيم که مهدي اينطور نشد و تا آخر عمر تاوان اينطورنشدنش را پرداخت، اما من و شايد شما“ درباره خودم عرض مي کنم؛ آخر آن نور تجلي دود شد / آن يتيم بي گنه نمرود شد“

mirfattah@yahoo.com
+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم تیر 1387ساعت   توسط حامد علیزاده  | 

با شیشه های پر می ...

این غزل را استاد قهرمان سال ها پیش از نوعی خبوشانی استقبال کرده است 

 

پيرانه سر چو آيد  يادم ز خردسالی

 سر مى شود پر از شور  دل از ملال خالى

 

در خانه اى كه ديرى ست  از پايه گشته ويران  

 

 هر گوشه يادبودى  دارم ز خردسالى 

 

آن روزهاى شيرين  چون برق و باد رفتند  

 

جان ماند و شوق پرواز  با اين شكسته بالى 

 

كيفيتى كه امروز  در مى نمى توان يافت 

 

 از آب مى گرفتم  چون كوزه ی سفالى 

 

بوديم چشمه اى پاك  روشن چو اشك مهتاب   

 

گردى رسيد و گرداند  ما را از آن زلالى 

 

با نشأه ی جوانى  از خويش رفته بوديم 

 

هشيار كرد ما را  گردون به گوشمالى 

 

اى از غرور سرمست !  در پاى غم شدى پست  

 

روزى كه دادى از دست  دامان بى خيالى 

 

اكنون چو نقش بندم  بر آستانه ی خويش  

 

برخاستن ندارم  مانند نقش قالى 

 

چون دست كز شكستن  گردد وبال گردن 

 

بارست سر به دوشم  آه از شكسته حالى 

 

اى خواب گرم رنگين !  گر قصد ماندنت هست  

 

 از پرده پرده ی چشم  گسترده ام نهالى 

 

پژمرده از ملالم  فرسوده از خيالم  

 

ساقى بگير دستم  تا مرز بى خيالى 

 

گاهى ببر ز خويشم  با خنده هاى شيرين  

 

 گاهى به حالم آور  با نغمه هاى حالى 

 

با من شبى سحر كن  زان سان كه گفت نوعى:   

 

« با شيشه هاى پر مى  در خانه هاى خالى » 

 

                                                                                  

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387ساعت   توسط حامد علیزاده  | 

از گفتگوی باد با خاک

 این غزل را بیست و شش سال پیش استاد قهرمان برای مرحوم اخوان ساخته است .

 

از گفتگوی باد با خاك  آشفت خواب شاخساران   

نجواى گنگ برگها را  خاموش كرد آواز باران 

 

برگى كه خواب آب مى ديد  آبش ز سر بگذشت در جوى 

ديگر گره بستن بر آب است  پيوند او با شاخساران 

 

چون كاغذين كشتى كه راندم  در خردسالى بر سرِ آب  

از هر حبابى كشتيى خرد  ديدم روان بر جويباران 

 

تن شست باغ خاطراتم  در زير بارانى كه مى ريخت 

شد سبزه زار ذهن صافم  سرسبزتر از جو كناران 

 

كردم ز بس از كودكى ياد  وان روزهاى رفته بر باد

در شادى و اندوه غرقم  مانند عيد سوكواران 

 

در شاهراه بى خيالى  بر باد پيشى مى گرفتم 

مى تاختم چون اسب چوبين  در پيش پيش نى سواران 

 

در روزگاران جوانى  شب زنده دارى پيش چشم  

كيفيت خواب سحر داشت  در ديده ی اختر شماران 

 

در چشم من ياد جوانى  هر دم به رنگى جلوه گر شد  

نقش آفرين باغ روياست  رنگينى خواب بهاران 

 

پيشانى ام را ديرگاهى ست  چين مى نشيند بر سرِ چين 

غير از خط باطل چه ماند ؟  از نقش پاى روزگاران 

 

در شام پيرى مى شود گم  هر لحظه يادى از دل من  

در طول ره كاهش پذيرد  آواز پاى رهگذاران 

 

چون رشته سر از پا ندانم  در پيچ و تاب نااميدى  

دستى مگر آرند بيرون  از آستين اميدواران 

 

ديوانه اى عاقل نمايم  اما جنونم نيست كامل 

در عين مستى هوشيارم  اما نيم از هوشياران 

 

در گوشه ی تنهائى و غم  با ياد ياران مى زنم دم 

 اميد من ! يادى كن از من  اى بهترين يارم ز ياران

                      

                                                                            ۱۲/7/61                          

                                                                    

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387ساعت   توسط حامد علیزاده  | 

دور شور جنون

این غزل از استاد محمد قهرمان است . سروده شده در نوزده سال پیش . 

 

دست کینه ی افلاک  بسته بال و پرم را

تا چمن که رساند ؟  از قفس خبرم را

 

پیک های دعا را  آسمان نپذیرفت

سر دهم به چه امید ؟  آه بی اثرم را

 

ای فلک ! مگذارم  این چنین به غریبی

بال من چو گشودی  ساز کن سفرم را

 

گر به گوشه ی غربت  ضعف تن بفزاید

بار هجر عزیزان  بشکند کمرم را

 

ای خدای من ! ای عشق !  وقت بنده نوازی ست

گرم کار تو کردم  جان شعله ورم را

 

ای تو مایه ی هستی !  رمز شادی و مستی

محو جلوه ی خود کن  دیدگان ترم را

 

من به فصل بهاران  داشتم سر و برگی

تازیانه ی پاییز  ریخت برگ و برم را

 

لرزدم دل ازین بیم  کز صدف چو برآیم

بی تمیزی دوران  بشکند گهرم را

 

گشته رهزن هوشم  جام و باده ی دیگر

یاد آن لب میگون  گرم کرده سرم را

 

ای دلم به تو پابست !  طاقتم شده از دست

انتظار تو دارم  خون مکن جگرم را

 

یا ز راه محبت  ریشه را برسان آب

یا ز ریشه برآور  نخل بی ثمرم را 

 

دور شور جنون است  جامه برکنم از تن

وقت شد که بکاهم بار دوش و برم را

                                                           ۱۳ / ۶ / ۶۸ 

 

+ نوشته شده در  جمعه سی ام فروردین 1387ساعت   توسط حامد علیزاده  | 

تقدیم به استاد قهرمان

این غزل را پاییز هشتاد چهار به مناسبت مراسم بزرگداشت استاد محمد قهرمان ساختم .  

تقديم به استاد محمد قهرمان :

بی شک خراسان نشين است ؛ در شعر خانی اگر هست

در گود ذوق آزمايی ؛ تک پهلوانی اگر هست

همسنگ استاد ما نيست ؛ ذوق و توانايی وی

در شهر ما اهل ذوقی ؛ يا پرتوانی اگر هست 

در شعر او خود جهانی ست ؛ من خردی و او کلانی ست

در نقدبازار هستی ؛ خرد و کلانی اگر هست

در واژه ها می دمد رو ؛ رنگين کلام است و خوش گو

از طبع افسونگر اوست ؛ در شعر جانی اگر هست

صياد های معانی*؛ پيشش اسيران لفظ اند

جز پير شعر خراسان ؛ کو قهرمانی اگر هست ؟

بی شبهه در خانه ی اوست ؛ در عصر های سه شنبه

از شعر خوش در خراسان ؛ نام و نشانی اگر هست

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

* صيادان معنی نام کتابی ست از استاد قهرمان که شامل ابيات برگزيده ی شاعران سبک هندی ست 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم فروردین 1387ساعت   توسط حامد علیزاده  | 

غم از کنار من ...

 این غزل را دو سال و نیم پیش به عنوان جدید ترین شعر استاد قهرمان در وبلاگ خود نوشتم . فکر 

می کنم نوشتن دوباره ی آن در اینجا خالی از لطف نباشد .

 

غم از کنار من به کناری  نمی رود

اين پا شکسته از پی کاری نمی رود 

 

شايد به مرگ ورنه شناگر به جد و جهد

از بحر بی کران به  کناری  نمی رود 

 

يک مرغ کوچ کرده نيامد به لانه باز

امسال  هم  اميد  بهاری  نمی رود 

 

بيهوده دست را چه کنم سايه بان چشم ؟

در دشت سوت وکور سواری نمی رود 

 

ياران  دوردست  چه  دانند  حال  ما ؟

زين  جا  خبر  به  هيچ  دياری  نمی رود 

 

يک  شب  نمی رود  که  ز  بيداد  روزگار

بر  اهل  ذوق  روز  شماری  نمی رود 

 

کرديم  باز  پنجره ی  رو  به  کوچه  را

ديديم  غير  گرد  و غباری  نمی رود

 

بيگانه  گشته اند  ز  بس  مردمان  ز  هم

يک  آشنا  به  پرسش  ياری  نمی رود 

 

پهلو  ز  من  مدزد  که  از  شرم  بر  لبم

هرگز  حديث  بوس  و  کناری  نمی رود 

 

مشکن دلم که دست شکسته رود به کار

اما  دل  شکسته به  کاری  نمی رود

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم دی 1386ساعت   توسط حامد علیزاده  | 

آثار پژوهشی استاد محمد قهرمان

 

 این فهرست از کتاب شناختنامه ی استاد محمد قهرمان نقل می شود با اندکی اضافات .

 

دیوان صیدی تهرانی / تهران ، انتشارات اطلاعات ، ۱۳۶۴   

دیوان صائب تبریزی ( شش جلد ) / تهران ، علمی فرهنگی ، ۱۳۷۰ - ۱۳۶۴ 

دیوان کلیم همدانی / مشهد ، آستان قدس ، ۱۳۶۹

نغمه های قدسی ( مجموعه ی اشعار غلامرضا قدسی ) / مشهد ، فرهنگ و ارشاد ، ۱۳۷۰   

مجموعه ی رنگین گل ( گزیده ی اشعار صائب ) / تهران ، سخن ، ۱۳۷۱

گلشن کمال ( دیوان احمد کمال پور ) با همکاری ذیح الله صاحبکار / مشهد ، فرهنگ و ارشاد ، ۱۳۷۲ 

دیوان ناظم هروی / مشهد ، آستان قدس ، ۱۳۷۴

دیوان محمد جان قدسی مشهدی / مشهد ، دانشگاه فردوسی ، ۱۳۷۵ 

برگزیده ی اشعار صائب و دیگر شعرای معروف سبک هندی / تهران ، سمت ، ۱۳۷۶ 

صیادان معنی ( برگزیده ی اشعار شاعران سبک هندی ) / تهران ، امیرکبیر ، ۱۳۷۸ 

دیوان میر رضی دانش مشهدی / مشهد ، عاشورا ، ۱۳۷۸ 

خلوت خیال  ( غزلیات و ابیات برگزیده ی صائب ) / اصفهان ، شاهنامه پژوهی ، ۱۳۸۱ 

تجلی امام علی در شعر طغرای مشهدی / مشهد ، فرهنگ و ارشاد ، ۱۳۸۲ 

فریاد های تربتی ( در حدود ۱۷۰۰ دوبیتی محلی ) / مشهد ، ماه جان ، ۱۳۸۳ 

دیوان میرزا قلی میلی مشهدی / تهران ، امیر کبیر

ارغوان زار شفق ( گزیده ی دیوان طغرای مشهدی ) / تهران ، امیر کبیر

دیوان محمد قلی سلیم تهرانی / تهران ، نگاه 

تذکره ی عرفات العاشقین ( همکاری با مرحوم ذبیخ الله صاحبکار ) / زیر چاپ 

 دیوان شهای ترشیزی / چاپ نشده

مقالات استاد محمد قهرمان

دیوان صائب به حط خود شاعر ( با دو مقدمه از منوچهر مرتضوی و میر ودود یونسی ) / راهنمای کتاب ، 

۲۱ ( ۱۳۵۷ ) ک ۶۴ - ۶۳۲

شهاب ترشیزی / مجله ی دانشکده ی ادبیات مشهد ، ۱۶ (۱۳۶۲)  ۳۱۵- ۳۵۶

دیوان صیدی / آینده ، شماره ی ۴ / ۶ راهنمای کتاب ، ۱۳۶۵ 

نظری به رساله ای در باب کاغذ / نامه ی بهارستان ، دفتر ۱۱ و ۱۲

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم دی 1386ساعت   توسط حامد علیزاده  | 

هیچ کس در زندگی

یک غزل از استاد قهرمان

 

هيچ كس در زندگى آواره ی غربت مباد

گر غريبى راحتى هم دارد آن راحت مباد 

 

همچو زمزم در وطن با تلخ و شور خود بساز

آب كوثر در بهشت غربتت قسمت مباد 

 

اى كه آواز دهل از دور در گوشت خوش است‏

از پى نزديكتر رفتن ، ترا رغبت مباد

 

عزت و ذلت اگر چه هر دو در دست خداست‏

بعد عزت ، هيچ كس را نكبت ذلت مباد

 

اى ازين جا مانده و زان جاى رانده ! باز گرد

خانه ی تو در وطن زين بيشتر خلوت مباد 

 

دست خالى بازگشتن گر چه رنجت مى‏دهد

در دل پر حسرتت جز خواهش رجعت مباد

 

دوستان و بستگانت چشم بر راه تواند

اى مسافر ! بيش از اينت از وطن غيبت مباد 

 

خاك غربت را براى مردم آن واگذار

هيچت از اين سرزمين انديشه ی هجرت مباد 

 

در وطن طرح بهشتى نو درانداز و ترا

بر بهشت دور دست آرزو ، حسرت مباد

                                                                19/6/82

         

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم آذر 1386ساعت   توسط حامد علیزاده  | 

معرفی کتاب پردگیان خیال

کتاب پردگیان خیال ، ارجنامه ی محمد قهرمان ، در زمستان هزار و سیصد و هشتاد و چهار توسط 

انتشارات دانشگاه فردوسی مشهد به چاپ رسید . مجموعه مقالات این کتاب به درخواست و اشراف 

دکتر محمد رضا شفیعی کدکنی و دکتر محمد جعفر یاحقی فراهم آمد و به استاد محمد قهرمان تقدیم 

شد . مراسم بزرگداشت استاد قهرمان در دانشگاه فردوسی ، محل رونمایی و ارائه ی این کتاب بود .

این کتاب با مقدمه ی کوتاهی از استاد شفیعی کدکنی آغاز می شود . ما پیشتر مقدمه ی کتاب را

در این وبلاگ نوشته ایم . به همین جهت اکنون به ذکر نام مقالات کتاب و نویسندگان آن ها 

بسنده می کنیم . 

 

محمد قهرمان در چشم من / دکتر مرتضی کاخی

یاد باد آن روزگاران یاد باد / علی باقرزاده ( بقا )

یاد یاران خراسان / دکتر محمد سیاسی

قانون گردباد / محمدرضا خسروی

کلک ساه مست صائب / دکتر بهروز ثروتیان

معنی بیگانه در شعر صائب تبریزی / دکتر حسین حسن پور آلاشتی

صائب ، صورتگر نقش آفرین / فرماه زعیم

وطن در غزلیات صائب تبریزی / فریدون طهماسبی

ز شوره زار تمنای زعفران دارم / حسین مسرت

خیال بندی بیدل در آیینه ی حیرت / دکتر علی محمد موذنی

سیبک نیشابوری و دیوان اسراری / دکتر محمدرضا شفیعی کدکنی

اشاره ای به رمز گشایی و راز گشایی در شعر عطار / دکتر محمدرضا راشد محصل

محمود گاوان ، ستاره ی درخشان دکن / دکتر ابوالقاسم رادفر

ز کوی سلامت گرفته کناری / دکتر مه دخت پورخالقی

نگاهی کوتاه به شعر بلند عرفی / دکتر علی موسوی گرمارودی

شاعری بشکوه در ژرفای فراموشی / سعید شفیعیون

محوی همدانی و ترانه های خیامی وی / دکتر محمدجعفر یاحقی

واضح بخارایی و تذکره ی او / دکتر جمعه همراه

اقبال و سبک هندی / محمدحسین ساکت 

نیما یوشیج و خیال های تازه / رضا افضلی

رهی : صیاد معنی / مسعود تاکی

تعبیرات نقد ادبی در تذکره ی نصرآبادی / ایرج افشار

علی اصغر خان حکمت شیرازی و هزاره ی فردوسی / دکتر منصور رستگار فسایی

چیستی و چرائی شعریت نثر های عرفانی / دکتر رضا انزابی نژاد

بحثی در تطور بلاغت تا قرن هشتم هجری / دکتر محمد علوی مقدم

قالی در شعر شاعران صفوی / خسرو احتشامی هونه گانی

افیون در ادبیات فارسی / دکتر محمد سیاسی

نوعی استعاره در شعر فارسی / مهرداد چترائی

نو یافته های باستان شناسی عصر ایلخانی در خراسان / رجبعلی لباف خانیکی

سهم دولتمردان گورکانی هند در اعتلای فرهنگ خراسان / مهدی سیدی

شاه عباس ، آمیزه ای از اضداد / مصطفی کاویانی

برداشت یک تاجیک بخارایی از ایران / پروفسور رحیم مسلمانیان قبادیانی

زروند کدکن ، زادگاه شیخ فرید الدین عطار / رضا نقدی

بیدل و نسخه برداری / دکتر یدالله جلالی پندری

تذکره الاتقیا / سید محسن ناجی نصرآبادی

رساله در طریق ادهمیه و کلاه چارترک / دکتر حسن چیفت چی 

سه نامه از منشآت محمد طاهر قزوینی / سعید خو محمدی 

مبادلات فرهنگی فلاحتی ایران و هند / دکتر محمدحسن ابریشمی

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم آبان 1386ساعت   توسط حامد علیزاده  | 

نخل ماتم

 این غزل استاد قهرمان را من بسیار دوست دارم . حیف است دیگران نخوانند .

مردم به چشم كم مرا بينند و در هم نيستم  

 

 كز دولت افتادگى از هيچ كس كم نيستم 

 

گردن فرازى مى كنم چون سرو از آزادگى 

  

 افتاده چون تاكم ولى با گردن خم نيستم 

 

سهم سبكروحان اگر در بستر گل مردن است  

 

 من هم درين بستانسرا كمتر ز شبنم نيستم 

 

كنجِ فراموشى مرا از ياد مردم برده است  

 

 عالم نپردازد به من ، من اهل عالم نيستم 

 

ياد لب شيرين او فارغ ز شهدم مى كند 

 

تا حرف كوثر مى رود در بند زمزم نيستم 

 

خود را تسلى مى دهم هنگام مى خوردن كه من 

 

گر از گنه دورى كنم فرزند آدم نيستم 

 

گنج قناعت يافتم چشم و دل من سير شد 

   

فارغ ز بيش و كم شدم محتاج حاتم نيستم 

 

هم حاضرم هم غايبم گاهى وجودم گه عدم 

 

چون عكس در آيينه ام هم هستم و هم نيستم 

 

دنبال نعشِ دوستان بر دوش مردم رفته ام 

 

با يك جهان غم كيستم ؟ گر نخل ماتم نيستم 

 

                                                                         26/ ۵ /8۲

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم آبان 1386ساعت   توسط حامد علیزاده  | 

استقبالی از سیمین بهبهانی

 

تير دعا از كف ما  آهنگ بالا ندارد 

 
حرفى كه داريم بر لب  رنگ تمنا ندارد  

 


از پا درافتادگانيم  نوميد و از دست رفته‏ 


زان مهربانان كه بودند  يك تن سر ما ندارد 

 

 
در اين گلستان بى در  مرغى نديديم آزاد 


بسته‏ ست بارى زبانش  گربند بر پا ندارد 

 

 
سيلى كه از كوه خيزد  در خانه‏ها از چه ريزد؟ 


باز است راه در و دشت  گر قصد يغما ندارد 

 


روز است يا شب ندانم  شب بايدش خواند يا روز ؟

 
شامى كه صبح از پى‏اش نيست  روزى كه فردا ندارد  

 


با آن‌كه مانند گرداب  خو كرده با اين محيطم‏

 
در سينه‏ام مى‏زند موج  شورى كه دريا ندارد  

 


در گوشه ‌ی بى‏نشانی  از چشم مردم به دورم‏ 


كنجى كه در خانه دارم  در قاف عنقا ندارد 

 

 
دار فنا بهر منصور  دروازه‌ی شهر هستى‏ست‏ 


آن كس كه با عشق زنده ‏ست  از مرگ پروا ندارد 

 

 
هر جا كه افتد نگاهت  ويرانى و مرگ پيداست‏ 


باغِ خزان ديده‌ ی ما  چندان تماشا ندارد  

 


شعر غم‏انگيزِ سيمين  آمد به يادم كه ديدم‏ 


مى‏آيد از روبرويم   مردى كه يك پا ندارد  

 


حرفى كه از دل برآيد  در دل نشيند به ناچار

 
وان كس كه از حق زند دم  پرواى غوغا ندارد 

 


الفاظ و مضمون به هم ساز  اوزان بديع و خوش آهنگ‏ 


اى آب و رنگ تغزل !  شعر تو همتا ندارد 

 


قولى كه تو مى‏كنى ساز  در دلنشينى تمام است‏ 


اى زن ! كدامين سرودت  در خاطرم جا ندارد ؟ 

 

 
جاويد مانى كه امروز  چشم و چراغى غزل را 


بلبل كه صد نغمه داند  اين طبع گويا ندارد 

                                                                            محمد قهرمان

                                                                                 مرداد ۶۷

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم آبان 1386ساعت   توسط حامد علیزاده  | 

مرا چون قطره ی اشکی

روی لینک پایین کلیک کنید : 

مرا چون قطره ی اشکی

می توانید یکی از غزل های استاد قهرمان را با صدای آقای احمد ظاهر ، خواننده ی افغان بشنوید .

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم مهر 1386ساعت   توسط حامد علیزاده  | 

عادتم شده در عشق

 این غزل از ساخته های سال های دور استاد قهرمان است .

عادتم شده در عشق   گاه گفتگو كردن

خنده بر لب آوردن   گريه در گلو كردن

 

مى‏شود ز دستم گم   رشته ی سخن صدبار 

گر شبى شود روزى   با تو گفتگو كردن

 

از تو گوشه ی چشمى   ديد چشم و حاشا كرد

بايدش چوآیينه   با تو رو به رو كردن

 

دردمند عشقت را   حال ، از دو بيرون نيست

يا زعشق جان دادن   يا به درد خو كردن 

 

اى اميد جان ! گفتى :   چيست آرزوى تو ؟ 

گر وصال ممكن نيست   ترك آرزو كردن  

 

غرق مى‏كنم در اشك   خويش را شبى چون شمع 

پيش محرمان تا چند ؟   حفظ آبرو كردن

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم شهریور 1386ساعت   توسط حامد علیزاده  | 

اسم و آسمان

این قطعه را مرحوم اخوان برای دوستش محمد قهرمان سروده است . تاریخ سرایش آن در ارغنون ، 

اسفند هزار و سیصد و چهل و دو ذکر شده . اینک این شعر را از کتاب ارغنون ، چاپ سیزدهم ، 

صفحه ی ۱۵۶ نقل می کنیم :

 

اسما شنیده ام ز سما آید و یقین  

بر هر کسی ز معنی نامش نشان نهند

 

خیلی فرشته اند و چنین است کارشان

تا فی المثل نه نام چنین را چنان نهند

 

هر اسم را پدید شود وجه تسمیت

وز بهر قفل راز ، کلید نهان نهند

 

بسته ست راه چون و چرا ، زانکه نام ها

بر همگنان خلق زمین ، زآسمان نهند

 

اما من این حدیث نمی دارم استوار

گیرم برونم از شمر همگنان نهند

 

ما در میان نهیم که انکار ما چرا ست

وآنان که منکر ما ، هم ، در میان نهند

 

پیزی افندیان زبون را به خیره ، نام

رستم تکین به صولت و سهراب خان نهند

 

این را که اعور است ، گر اعمی ست ، عین دین

وان را که اخرس است ، طلیق اللسان نهند 

 

بس تهمت است زلفعلی بر کلان ، چنانک

زیبایک حسین به دیو کلان نهند

 

اسما گر از سما ست ، خبر را چرا عیان 

خوانند خلق و نام یقین بر گمان نهند ؟

 

ویحک چرا محمد ما را که بود و هست 

دریای لطف و مهر ، لقب قهرمان نهند ؟

 

از روشنی و گرمی ، با مهر ماند او

هان نام قهرمان ز چه بر مهرمان نهند ؟ 

 

او لطف محض ، عین وفا ، ذات مردمی ست 

نامش سزد لطیف و لقب مهربان نهند 

 

 * * *

 

اینجا فرشته ای به زمین آمد از سپهر

زان سان که طیر پا به لب آشیان نهند 

 

گویی که بود تابعه زان جادویی گروه

کافسون شعر در نفس شاعران نهند

 

گفت : ای امید ! ای که تو را نام می سزد

چاووش کاروان غمان زمان نهند !

 

او قهرمان کشور شعر است و اهل فضل 

گردن به حکمرانی این پهلوان نهند

 

امروز آن اوست تولای هندوان

وین قوم سر به سجده بر آن آستان نهند

 

نظمش به رتبتی ست که کسر آیدش اگر

همتای نظم صائب جادو زبان نهند

 

گر عرفی و کلیم بر آرند سر ز خاک

بس بوسه ها به کلک وی و آن بنان نهند

 

خواهند اگر به کنه یکی بیت او رسد

باید که تن به رنج یکی امتحان نهند

 

پیوند کرد بایدشان بیت های خویش

تا زیر پای فکرت خود نردبان نهند

 

* * *

 

تا بر سپهر ، مهر چو پوشید چشم و چهر

چندین هزار چشم دگر پاسبان نهند ،   

 

مرد بخیل تا رمد از میهمان ولی

قوم کریم در بگشایند و خوان نهند ،

 

تا چشم عاشقان جفا دیده ، فی المثل

باشد چنان که آینه پیش خزان نهند ،

 

ای دوست ! شادخور زی و جاوید شادمان

که ت نعت و نام ، شادخور و شادمان نهند 

 

سر و سرور بر غرف خاطرت نثار

تا از نجوم پنجره در آسمان نهند

                                                 مهدی اخوان ثالث  

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم شهریور 1386ساعت   توسط حامد علیزاده  | 

بزرگداشت امید

دوستی استاد قهرمان و مرحوم اخوان از آن دوستی های عجیب و پیوند های ناگسستنی بود . در آینده

از شعر هایی که این دو نفر برای هم سروده اند بیشتر خواهم گفت . اما غرض از این نوشته یاد آوری

مراسم هفدهمین سالگرد درگذشت اخوان است . استاد قهرمان هر سال در این مراسم شرکت 

می کند و شعری به یاد دوست از دست رفته اش می خواند . 

4/6/85

چیزی دیگر به مراسم امسال نمانده است . یکشنبه ، چهارم شهریور آرامگاه فردوسی بزرگ ، میزبان

دوستداران م . امید خواهد بود . استاد قهرمان هم در این مراسم حضور خواهد یافت . 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم مرداد 1386ساعت   توسط حامد علیزاده  | 

دم زنی بم نیز خواهی خورد

 از استاد قهرمان شنيدم كه در شهر زادگاهشان تربت حيدريه ضرب المثلي هست بدين قرار :

دم بزني بم مخوري 

بم اينجا به معنی توسری ست . دم زدن نيز به معني حرف زدن است كه من آن را علاوه بر ادب 

گذشته در لهجه ي مازندران هم سراغ دارم . خلاصه يعني كه : اگر صدایت در بياید توسری 

 مي خوري .

اين غزل استاد قهرمان از كارهاي تازه تر ايشان است و در كتاب حاصل عمر نيامده .

 

عمر را استاده پندارم   مي‌رود از بس به همواري


گر چه از ره وا نمي‌ماند   لحظه‌اي اين ساكن جاري 

 


بي‌تپش‌تر مانده از مرداب    مي‌رسانم بام را تا شام


هر شبم چون گور سوت و كور   روزها يكرنگ و تكراري 

 


حاصل شب‌زنده‌داريها   عاقبت بيدارخوابي شد  


آن زمان تن مي‌زدم از خواب   حال در رنجم ز بيداري   

 

سقف سست زندگي آخر   بر سرم آوار خواهد شد


نيست از وحشت دلم بر جا   مي‌دهندم گرچه دلداري 

 


مارِ زخمي نيستم اما   زانچه مي‌بينم به خود پيچم


هر چه در اين نفرت‌آباد است   باعث خشم است و بيزاري 

 


در خيابان سيل جمعيت   باز مي‌دارد مرا از راه


جان ازين گرداب گندآلود    مي‌برم بيرون به دشواري 

 


لنگ‌لنگان بارِ غم بر دوش   رو به سوي خانه مي‌آرم


تا مگر آرامشم بخشد   اين قفس اين چارديواري 

 


بر لبم صدگونه دشنام است   وز ادب رخصت نمي‌يابم


ور كه آيد بر زبان نفرين   مي‌كنم از شرم خودداري 

 


ديگر اي بيمارِ نازك‌دل !   درد دل كن با در و ديوار


گر چه داري چشم زين و آن   پرسشي از روي غمخواري 

 


دوستان را پيش چشمانت   مي‌درد گرگ اجل از هم


د‌م زنی بم نیز خواهي خورد   سر بنه بر خط ز ناچاري 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم مرداد 1386ساعت   توسط حامد علیزاده  | 

هفتاد و هفت

 این قطعه ی زیبا را استاد محمد قهرمان سال گذشته به مناسبت هفتاد و هفت

سالگی خویش ساخته بودند :

 

از عمر پوچ بی ثمر من

هفتاد و هفت سال گذشته 

 

نه طی شده تمام به شادی

نه جمله در ملال گذشته

 

گاهی سکوتبار تر از مرگ

گاهی به قیل و قال گذشته

 

گاهی چو تار ؛ تا که شوم ساز

با رنج گوشمال گذشته 

 

از بس که تند می گذرد عمر

چون صرصر از شمال گذشته 

 

لرزم به جان ؛ که محنت پیری

از حد اعتدال گذشته 

 

روز بد فراق رسیده

شام خوش وصال گذشته 

 

افتادنم چو طاق شکسته

از حدس و احتمال گذشته 

 

هر آرزوی خام که دل داشت

چون خواب و چون خیال گذشته 

 

می دانم این قدر ز جوانی

کز پیشم آن غزال گذشته 

 

زندانی وجودم و عمرم

در این سیاهچال گذشته

 

افتاده در طلسم سکوتم

خاموشی ام ز لال گذشته 

 

فالی زدم ز حافظ و دیدم

کارم دگر ز فال گذشته 

 

بدرود ای بلندی پرواز !

تیر قضا ز بال گذشته 

 

***

ای عشق ! آمدی به سراغم

وقتی که شور و حال گذشته 

 

عمری در آرزوی تو بودم

دیر آمدی ؛ مجال گذشته 

 

خشکیده است جوی وجودم

وان جاری زلال گذشته 

 

بشکن مرا چو کوزه ی کهنه

دوران این سفال گذشته  

 

۱۳/ ۶ / ۸۵ 

 

+ نوشته شده در  جمعه پنجم مرداد 1386ساعت   توسط حامد علیزاده  | 

باور نمی کردم

 این غزل زیبای استاد قهرمان را بسیار دوست دارم . حیف است 

دیگران نشوند .

باور نمى‏كردم كه آن زيبا   يك روز چون من پير خواهد شد

نقش جوانى رنگ خواهد باخت   نقشى دگر تصوير خواهد شد 

 

كى باورم مى‏شد كه خواهد زد   دست قضايش چين به پيشانى ؟

وان گيسوان طعنه‏زن بر قير   كم‏كم به رنگ شير خواهد شد 

 

اى مهربان با عالم و آدم !   زين پيرتر از خود مشو غافل‏

اميد او را زنده مى‏دارد   رحمى و گرنه دير خواهد شد 

 

هان تا نپندارى كه جان در تن   آسوده است و جاى خوش كرده‏

مرغى كه با پرواز خو دارد   زود از قفس دلگير خواهد شد 

 

در خواب ديدم شب كه مى‏آيى بس روز و شب در اين خيالم رفت‏

پنداشتم امروز يا فردا   خواب خوشم تعبير خواهد شد

 

در سعى بى‏حاصل سرآمد عمر   دردا كه تا آخر ندانستم‏

هر رشته ی تابيده ی تدبير   سر در گم از تقدير خواهد شد 

 

صد آرزوى مانده در دل را   كشتم به دست خود كفن كردم‏

غافل كه گر ناحق بريزى خون   يك روز دامنگير خواهد شد

 

اى دوست ! غير از دوستت دارم   گر جمله‏اى دانى بده يادم‏

كاين ورد از بسيارى تكرار   كمرنگ و بى‏تاثير خواهد شد

 

از بس كه دارم شوق ديدارت   عمرى اگر پيش نظر باشى

كى از تماشاى جمال تو   چشم و دل من سير خواهد شد ؟

 

                                                                   8 / 8/ 77   

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم تیر 1386ساعت   توسط حامد علیزاده  | 

به جنگ باد ؟

اين غرل استاد قهرمان ، از كارهاي قريمي استاد است . ما خيلي دوستش داريم و بيشتر بيت آخرش

را كه از نمونه هاي بي نظير اسلوب معادله است . در مقياس تاريخ سبك هندي . 

 

ز دشت بی کسی­ها رهنوردی بر نمی­خیزد

اگر خاكش رود بر باد ، گردی بر نمي خيزد

از آن صحرا كه مي پرورد مجنون در كنار خود  

به غير از گردباد هرزه گردي بر نمي خيزد

به حسرت گر چه گوش انتظار من به ره ماندست

ولی آواز پای رهنوردی بر نمی­خیزد

غم دل را به دل می­گویم از بی­هم‌ز‌بانی­ها

كزین بی درد مردم اهل دردی بر نمی­خیزد

به یاد بوسه­ی گرمی که روزی بر دهانم زد

ز لب­هایم کنون جز آه سردی بر نمی­خیزد

غباری بر دلت ننشیند از پا گر درافتم من

که از افتادنم چون سایه گردی بر نمی­خیزد

نباشد مرد میدان غمت جز من کس دیگر

چو من در کارِ غم دانی که مردی بر نمی­خیزد

ز پا افتاده‌گان را با قوی دستان نزاعی نیست

به جنگ باد هرگز برگ زردی بر نمی­خیزد

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم خرداد 1386ساعت   توسط حامد علیزاده  | 

چند رباعی

چند رباعی از سروده های جدید استاد محمد قهرمان :

 

وقت است که شمع شب تارم برسد

آرام دل من به کنارم برسد

هر صبح به عمر گذران می گویم

آهسته ترک برو که یارم برسد 

* * * 

آنم که هوای دل ز راهم برده 

از اوج فلک به قعر چاهم برده

تا می خواهم پا کشم از راه خطا

از خود بیرون ذوق گناهم برده

* * *

زان عشق که بر باد دهد ایمان را

چون برق فرود آید و سوزد جان را

خواهم اندک عنایتی تا زین بیش

بی درد نخواهم از خدا درمان را

* * *

یادت کردم شبم چراغانی شد

ظلمتکده ام دوباره نورانی شد

شد خانه ی سوت و کور در همهمه غرق

یک تن آمد از در و مهمانی شد

* * *

ای لطف تو با دلم ز اندازه فزون

رحمی که شده طاقتم از دست برون

تا کی باشد ز هجر روی تو مرا

یک چشم پر از اشک و دگر چشم ز خون ؟

* * *

ای بار هوای دل شده سربارت

وز گرد گنه گشته سیه رخسارت

از خجلت عصیان به زمین خواهی رفت

آن روز که با کریم افتد کارت

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم خرداد 1386ساعت   توسط حامد علیزاده  | 

زمان اوج رذیلت ها

به : سیمین بهبهانی 

 

چه رنگ تازه فلک انگيخت ؟  كه رسم كهنه دگرگون شد   


ازين ديار بهار ما  خزان نيامده بيرون شد 

 


درين زمانه كه ويرانى  ز ابر حادثه مى‏بارد 


چه سقف ها كه فروپاشيد  چه نقش ها كه دگرگون شد  

 


ز برگ لاله ، زمين باغ  چو خون تازه به سرخى زد 

 
ز مرگ سرخ شقايق ، دشت  چو زخم دوخته پرخون شد  

 


ز شوره زار لب خشكم  گل ترانه كجا رويد ؟ 

 
كه شور ساز و نسيم نى  دگر فسانه و افسون شد 

 


اگر چه منظره ی ايام  هزار رنگ به خود گيرد 


ولى به وهم نمى‏گنجيد  چنين غريب كه اكنون شد 

 


چو مهر روشن خاور را  به چاه غرب در افكندند  

 
هجوم وحشت تاريكى  به شهر آينه افزون شد  

 


نسيم زمزمه‏گر شبها  زند چو شانه به گيسويش‏ 


چرا ز بيد نمى‏پرسد ؟  چه رفته بود كه مجنون شد

 


نشاط در دل ما غم شد  سرود بر لب ما خشكيد 


به جاى نغمه برآمد آه  چو كار نوحه به قانون شد  

 


به موميائى بى‏دردان  اميد بست دلم اما 

 
كسى درست نمى‏داند  دل شكسته من چون شد 

 

 
زمان اوج رذيلت ها ست  زمان قلب حقيقت ها ست‏ 


فغان كه هر بد و خوبى را  اساس و قاعده وارون شد  

 


چه اعتماد كنم ديگر ؟  به گفته‏هاى تو اى تاريخ !


كه تا زمانه ورق گرداند  ستوده‏هاى تو ملعون شد  

 


ز بس كه نرم دل افتادم  شكست سنگ اگر ديدم‏ 

 
دلم كه شيشه ی نازك بود  شكسته خاطر و محزون شد  

 


ز چشم‏بندى گردون بود  نه رنگ بازى تو اى عصر ! 


كه چشم بسته دل مردم  به جلوه‏هاى تو مفتون شد

 


خطى ز سرعت و از آتش  گذشت بر ورق ذهنم


به ياد شعرِ خوش سيمين  كلام دلكش موزون شد
         

                                                                             محمد قهرمان 

                                                                                                                                 ۲۸ / 6 / ۶۱


 

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم خرداد 1386ساعت   توسط حامد علیزاده  | 

قهرمان شعر

اين قصيده را مرتضي اميري اسفندقه براي استاد محمد قهرمان ساخته است .   

 

اي زنده از كلام تو روح و روان شعر

شعر روان و روشن تو ترجمان شعر

پاكي چنان كه پاكتر از تو ، خود تويي   

سوگند مي خورم به تو يعني به جان شعر

شعر دري نفس به اميد تو تازه كرد 

شعرت دفاع مي كند از آرمان شعر

باقي ست نام شعر به نام مباركت

پيداست در زلال نگاهت نشان شعر

در تو نبود و نيست تمناي جاه و مال

بالا نرفته اي مگر از نردبان شعر

آلوده نيست طبع بلندت به مكر و مدح

هرگز نخورده اي تو به ترفند نان شعر

افتاده است روشن و شفاف مثل برف

روي  زمين ستاره اي از آسمان شعر

پيري به سال و ماه و شكوفا به شور و حال

با تو به جاست موسم طبع جوان شعر

تو مانده اي به جاي و گرنه گذشته است

تاب تن از تحمل رطل گران شعر 

شيرين شدست با نمك شعر هاي تو 

در روزگار تلخ تغزل ، زبان شعر

شوق تو بود شاعري و شغل تو نبود

تنها تويي كه باز نكردي دكان شعر

تنها تويي كه مانده اي از نسل پيش ازين

نسل نجيب ، نسل سحرپاسبان شعر

نه بيم غرق نيست درين موج هاي نو

باز است باز ، با نفس تو دهان شعر

با تو ، كه گفته است تغزل تمام شد ؟

با تو ، كه گفته است سر آمد زمان شعر ؟

با تو ، گشوده است چه بالابلند بال 

تا بيكران پهنه ي جان ، از كران شعر

پيچيده است رايحه ي سبز نوبهار 

در باغ شعر هاي تو اي باغبان شعر ! 

ميزان شعر خوب همانا كلام تو ست

شعرت گرفته از من و ما امتحان شعر 

تو شعر ناب ، تو ادبيات خالصي 

اقرار مي كنند همه شاعران شعر

از تربت غريب ، به گرمي  رسيده است

شعرت ، زلال و پاك ، به هندوستان شعر

اي قند پارسي ! كه به بنگاله رفته اي

شكرشكن شوند همه طوطيان شعر

مرز سخن وسيع تر از از اين كه هست باد 

تيري گذار آرش من ! در كمان شعر

رستم كجاست تا كه بنازد به همتت ؟

تنها عبور كرده اي از هفت خوان شعر

پيش من است حاصل عمر* شريف تو

پيش من است روز و شب جاودان شعر

شب ها كه خسته ايم و شكسته ، شنيدني ست

از شاعر بزرگ زمان ، داستان شعر

نثر تو ، مثل شعر تو ، بشكوه و بي نظير

هم قهرمان نثري و هم قهرمان شعر

پاينده باد بر سر ما سايه ي شما

پاينده باد بر سر ما سايبان شعر 

                                                        اسفند هزار و سيصد و هشتاد و پنج

                                                                مرتضي اميري اسفندقه

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

* نام مجموعه ي اشعار استاد قهرمان  

  

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم اردیبهشت 1386ساعت   توسط حامد علیزاده  | 

غزل قهرمان

 

هنوز در تهرانم . دیشب عجب شبی بود . با وحید عیدگاه و محمد خلیلی سه نفره رفتیم 

به منزل استاد شفیعی کدکنی . برای ایشان شعر خواندیم . محمد خلیلی که از همشهریان سعدی

و حافظ است و از نوادر دانشجویان دانشگاه تهران ، قصیده ای پرشور خواند که برای

استاد مظاهر مصفا ساخته بود . با این مطلع :  

بهر ملک ادب و فضل امیر آمده ای

امروالقیسی و با طبع جریر آمده ای

وحید عیدگاه شعر نیمایی خیلی زیبایی خواند که مصرع اول و آخرش این بود :

سنگی ست بر قله ای ایستاده 

من قطعه ای را خواندم که خیلی وقت پیش به نام نوه ی دوست داشتنی استاد قهرمان ساخته بودم . 

لبخند ملیحی بر لبان استاد نشست .

نوه ی استاد قهرمان که نامش غزل است به همراه پدر و مادرش در کانادا زندگی 

می کند . تصویرش روی طاقچه ای است که سه شنبه ها ما مقابل دیدگان ماست .

 

تمام هستی استاد قهرمان نوه ای ست 

که خوردنی ست ، چرا ؟ چون که مثل قند شده 

به پنج سالگی از عکس او چنين پيداست 

که ناز و خوشگل و شيرين و دلپسند شده 

وليک چند صباحی ست حضرت استاد

شکسته خاطر و افسرده و نژند شده 

سوال کردم : استاد ! هيچ معلوم است ؟

که نوشخند شما از چه نيشخند شده  

ز رويتان ز چه پرواز کرده رنگ نشاط

به گردن دلتان غم چرا کمند شده

جواب داد : بری بودم از حسد زين پيش 

ولی کنون دلم از رشک دردمند شده

در آتشم كه در آنسوی آب ها غزلی ست

كه روی دست غزل های من بلند شده 

                                                              حامد علیزاده    

                

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم اردیبهشت 1386ساعت   توسط حامد علیزاده  | 

تنها بنفشه نیست

امروز آخرین روز فروردین است و از فردا به قول اخوان بزرگ :  
اردیبهشت تکیه به مسند کند همی  
 
این غزل از معروف ترین غزل های استاد محمد قهرمان است . گویا ناظم هروی پیش 
از استاد قهرمان غزلی با این ردیف و قافیه سروده است . غزل استاد قهرمان را با هم 
بخوانیم :
 
همچون ستاره چشم به راهم نشانده‌اند 

مانند شب به روز سياهم نشانده‌اند  
 

گرد خبر نمی‌رسد از كاروان راز 

شد روزها كه بر سر راهم نشانده‌اند  
 

در مرگ آرزو نفس سرد مي‌زنم 

چون باد در شكنجه ی آهم نشانده‌اند  
 

غافل گذشت قافله ی شادی از سرم 

آن يوسفم كه در دل چاهم نشانده‌اند  
 

هر روز شيونی‌ست ز غمخانه‌ام بلند 

در خون صد اميد تباهم نشانده‌اند  
 

از پستی و بلندی طالع چو گردباد 

گاهم به اوج ب‍رده و گاهم نشانده‌اند  
 

از بيمِ خوی نازك تو دم نمی‌زنم 

آيينه در برابر آهم نشانده‌اند  
 

شرمم زند به بزم تو راه نظر هنوز 

صد دزد در كمين نگاهم نشانده‌اند  
 

در ماتم دو روزه ی هستی به باغ دهر 

تنها بنفشه نيست مرا هم نشانده‌اند 
 
 
 
+ نوشته شده در  جمعه سی و یکم فروردین 1386ساعت   توسط حامد علیزاده  | 

شهزاده ی از اسب فرو افتاده

 

این رباعی حضرت والای دوست داشتنی ما خراسانی ها را بخوانید :

 

امروز منم خانه به توفان داده 

سررشته ی عافیت ز کف بنهاده

اصلم برجا مانده ولیکن چه کند ؟ 

شهزاده ی از اسب فرو افتاده  

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم فروردین 1386ساعت   توسط حامد علیزاده  | 

مسافر چون به خود پرداخت ...

 

چند سال پیش ظهری به اتفاق وحید عیدگاه رفته بودیم منزل شاعر برجسته 

ی خراسانی آقای غلامرضا صدیق . آقای صدیق چند دهه پیش از این هنگامی 

که روزنامه ی آفتاب شرق در مشهد منتشر می شد ، مسئول صفحه ی 

 ادبی آن بوده است . هنگام ورق زدن آرشیو روزنامه ی آفتاب شرق ، در 

نسخه ی مورخ به ۲۹ / ۴ / ۱۳۴۰ این غزل استاد قهرمان را یافتم . زود نسخه 

برداری کردم چون گمان می کردم این غزل را در جایی دیگر نخواهم یافت . 

حدسم درست بود :

 

به دلبر چون رسد دل ، از تپیدن باز می افتد  

جرس در منزل مقصود ، از آواز می افتد  

هوای وصل اگر داری به سر ، از خویش بیرون شو

مسافر چون به خود پرداخت ، از ره باز می افتد 

نگاه شرمگینم برنخیزد پیش او از خاک

به مرغی خسته می ماند که از پرواز می افتد

اگر یک چند از مردم نهفتم راز عشقش را

ز شوخی های اشکم پرده از این راز می افتد 

ز خامی ، تازه عاشق ، ناله ای گر کرد معذور است

سپند از پخته طبعی ها ست کز آواز می افتد

شبی افسانه ای سر کردم از احوال خود با او 

ندانستم که از شوخی به خواب ناز می افتد

ز پروازم چه می پرسی ؟ من آن مرغ نو آموزم

که در بالم گره از طالعی ناساز می افتد

 

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم فروردین 1386ساعت   توسط حامد علیزاده  | 

کوزه ی سبزنا

 

این رباعی را استاد قهرمان به تازگی و به مناسبت پهن شدن سفره ی هفت سین سروده اند 

با هم بخوانیم :

ای کوزه ی سبزنا ! که سبزت کرده ست ؟

کز جلوه ی خود کنی نگاهم را مست

آیا دانی آنکه به مهرت پرورد

ده روز دگر افکندت خوار از دست ؟

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم اسفند 1385ساعت   توسط حامد علیزاده  | 

مدار عمر

این غزل را استاد محمد قهرمان پانزده سال پیش سروده است . 

مجله ی بخارا هنگام انتشار این شعر نامش را گذاشته بود مدار عمر .

 

ز دور دستى منزل چه بيم بود مرا ؟

كه پيش پاى رهى مستقيم بود مرا

ز بس كه راحت و زحمت بدل شدند به هم‏

مدار عمر به اميد و بيم بود مرا

به خوان خويشتنم خواند بهر دل خوردن‏

صلاى رنج ز چرخ لئيم بود مرا

رواج وعده خلافى مگر نمى‏ديدم ؟

كه باز چشم وفا از كريم بود مرا

به ذوق يار نو از من گسست رشته ی مهر

كسى كه دوست ز عهد قديم بود مرا

فسون وصل دميدند و كارساز نشد

كه دل ز تيغ جدايى دو نيم بود مرا

چه غم كه صحبت اميد را دوامى نيست‏ ؟

خوشم به يأس كه عمرى نديم بود مرا

چو برگ زرد نمى‏رفت پاى سستم پيش‏

اگر چه دست به ‏دست نسيم بود مرا

نشد ستاره ی تاريک بخت من روشن‏

سياه روزى طفل يتيم بود مرا

13/11/70 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم اسفند 1385ساعت   توسط حامد علیزاده  | 

نشانه تو

به تازگی گروه  دلشدگان که از چند تن از بر و بچه های  جوان موسیقی سنتی

خراسان تشکیل شده  بر اساس یکی از سروده های استاد محمد قهرمان تصنیفی اجرا کرده که

بسیار زیبا و شنیدنی ست .  نام آهنگ نشانه ی تو ست و به یاد اخوان بزرگ یار قدیمی استاد 

قهرمان سروده شده و در کتاب حاصل عمر به چاپ رسیده است .

آهنگ این تصنیف از رامین میلانی ست و خواننده ی آن علیرضا عراقی مقدم .

 نوازنگان عبارتند از : 

·        اندیشه خمـــر ........... ویلن

·        عرفان اسماعیلی ......... تار

·        پیمان اسماعیلی ..... کمانچه

·        فرهود تاج بخش ..... تمبک

·        رامین میلانی ...... سنـتـــور

 

برای تهیه ی این اثر می توان به وبلاگ رسمی گروه داشدگان مراجعه کرد و یا با ایمیل  

 

hamedalizade@gmail.com  تماس گرفت . 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم بهمن 1385ساعت   توسط حامد علیزاده  | 

قبله گو هر سو که خواهی باش

 

این غزل را استاد قهرمان بیست و سه سال پیش سروده است . مصرع آخر غزل از به پیوستن دو 

مصرع متوالی از شعر نماز اخوان شکل گرفته و عین کلام اخوان است . دوستی اخوان و قهرمان  

چنانکه همه می دانند به دوران نوجوانی و مدرسه بر می گردد . بگذریم ... این غزل در نوع خود

شاهکاری ست . کسانی که آن را بخوانند با من همداستان خواهند شد .

 

ای دلت آیینه ی روشن !   دشمن جان سیاهی باش

خانمان سوز شب تاریک   چون فروغ صبحگاهی باش 

 

گر که از جان مایه نگذاری   بهر یاران چیست سود تو ؟

پیش پایی تا کنی روشن   شمع سان در عمر کاهی باش

 

جنبشی جوشی خروشی کن   تا نشان زندگی باشد

ای شده پابند چون مرداب !   جوی خردی باش و راهی باش 

 

در محیطی کز حباب خود     می دهد هر دم سری بر باد

گر به جان خویش می لرزی    بی زبان مانند ماهی باش 

 

ز آرزو های دراز و دور   دست کوته دار و خوش بنشین 

پوست تختی زیر پای افکن   بی نیاز از تخت شاهی باش

 

گر چو یوسف دامنت پاک است   باک از تهمت نباید داشت

ور به زندان بایدت رفتن   در کمال بی گناهی باش 

 

در هوای پاک آزادی   تا بشویی بال خود ای آه ! 

پر کشان از سینه ی تنگم   چون کبوتر های چاهی باش 

 

بی پناه و مانده از هر جا   رو به سویت کرده ام ساقی !

تا ز خم پشت تو بر کوه است   پشت من در بی پناهی باش 

 

هم بدان حالت که گفت امید   در نماز عشق استادم

<< مست سرنشناس پانشناس   قبله گو هر سو که خواهی باش >> 

 

۵ / ۱۱ / ۶۲

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم دی 1385ساعت   توسط حامد علیزاده  | 

 

خراسان حتي در محدوده امروزي اش ، چشم و چراغ فرهنگ ايراني است. در قرن بيستم با پروردن چهره هايي همچون بهار ، فروزانفر ، اخوان ثالث و شجريان ، جايگاه والاي خود را در عرصه خلاقيت فرهنگي ايران زمين محفوظ نگاه داشته و از سنتهاي ديرينه ادب و هنر ايراني ، در وجه خلاق آن پاسداري کرده است.
زبان پارسي در اين پاره از خاک ايران بزرگ ، چه در عرصه حيات طبيعي اش و چه در قلمرو پژوهش ها و افزايش هاي عصري ، همچنان بالنده و بلند ايستاده است ، در جايگاهي استوار. از آنها که در نيمه دوم قرن بيستم ، در خراسان توانسته اند به اين بالندگي و تعالي فرهنگي ياري برسانند يکي و در صف نخستين ، استاد محمد قهرمان است که درپنجاه ساله اخير با خلاقيت شعري و با پژوهش هاي ادبي و با محفل فرهنگي هفتگي اش ، اين چراغ را همواره روشن نگه داشته است که روشن باد و روشن تر باد. امروز که جمعي از شيفتگان سنتهاي ارجمند فرهنگ ملي ما مجلسي در بزرگداشت اين شاعر و اديب برجسته عصر ، تشکيل داده اند ، وظيفه هر ايراني فرهيخته است که از جان و دل احساس شادماني کند و در اين مجلس عزيز و روحاني حضور به هم رساند. اين بنده به عنوان کوچکترين عضو اين خانواده هنري و فرهنگي و يکي از شاگردان قديمي اين استاد بزرگ ، از يک يک دست اندرکاران اين مجلس خجسته و فراهم آورندگان کتاب پردگيان خيال و همه شاعران و اديبان و هنرمنداني که از سراسر کشور و بيرون از کشور در اين محفل مساهمت ورزيده اند ، سپاسگزارم و از خداوند متعال براي استاد قهرمان و دوستداران بسيار او بهروزي و کاميابي مسالت دارم.

والحمدلله اولا و آخرا
محمدرضا شفيعي کدکني

 

*مطلب فوق مقدمه ی کتاب پردگیان خیال ( ارجنامه ی استاد محمد قهرمان ) است .

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم آذر 1385ساعت   توسط حامد علیزاده  |