غزلی از مرتضی امیری اسفندقه برای استاد محمد قهرمان
قهرمان . این غزل را او به این مناسبت سروده . در جلسه ی صبح جمعه استاد به رسم هفته های
پیشین چند غزل از حافظ خواند که در این غزل به آن اشاره شده است .
رفتم به مشهد پاک دیدار دوستان را
توفیق شد نصیبم دیدم جهان و جان را
جانی سرشته از عشق شفاف و شاعرانه
آیینه ی طراوت هم پیر و هم جوان را
هشتاد ساله مردی چون روح شعر شاداب
تسخیر کرده شعرش از بس روان جهان را
رفتم ببوسمش دست نگذاشت مردم از شرم
در گوشه ای نشستم بستم لب و دهان را
انسان به آسمان رفت در قرن دود و آهن
روی زمین ببیند ای کاش آسمان را
رسم سه شنبهی را گفتم به جای آرم
رفتم به بوی دیدار آن یار مهربان را
رفتم به بوی دیدار از شرم و شوق سرشار
آن یار مهربان را آن جوی مولیان را
مرداد و ماه شعبان هم جمعه هم سه شنبه
دیدم دوباره دیدم آن صائب زمان را
می خواند شعر حافظ با آن صدای روشن
با آن صدای روشن شعری چنان روان را
شعر زلال حافظ با لحن صائب عصر
یک کاسه کرد مشهد شیراز و اصفهان را
هر شاعری که دیدم از یاد بردم اما
هرگز نبردم از یاد استاد قهرمان را
مرتضی امیری اسفندقه
