تبليغاتX
محمد قهرمان

محمد قهرمان

وبلاگ دوستداران استاد محمد قهرمان

دلم از عشق او اتیشدونه

 این مطلب بدون هیچ تغییری از سایت روزنامه ی قدس به تاریخ ۲۲ / ۱۲ / ۸۴ نقل می شود :

 

نگاهي به كتاب "مدايح رضوي" سروده مرحوم يوسف ازغدي ؛ دلم از عشق او اتيشدونه

 قاسم رفيعا


اخيراً كتابي توسط انتشارات به نشر و به كوشش استاد محمد قهرمان اشعار شاعر زلال انديش مشهدي "مرحوم يوسف ازغدي" به چاپ رسيده است.
 


اين كتاب كه با عنوان "مدايح رضوي" به بازار نشر قدم گذارده تنها بخشي اندك از اشعار ناب و بي پيرايه آن شاعر درد آشناست.
به راستي اگر اين كتاب چاپ نشده بود تا كي بايد از درياي بي كران سادگي و صداقت شعر آن عزيز، محروم مي مانديم؟ مردم مشهد تا كي بايد از ترنم دل انگيز شعر آن شاعر از خاطر رفته به دور باشند و آيا بانيان فرهنگ و هنر خراسان هنوز هم رغبت نكرده اند تا بازخواني مختصري از اشعار اين پير ساده دل و ژرف انديش داشته باشند؟
آنچه راقم اين سطور بيان مي كند به معناي ناديده گرفتن كار بزرگ استاد مسلم شعر خراسان "شيخ اجل تربتيا" استاد محمد قهرمان است و هر آنچه بيان مي شود ذكر دوباره سخنان حضرت ايشان است كه در مقدمه كتاب آورده است:
"اگر روزي سروده هاي اين شاعر آزاده و افتاده، به تمامي به چاپ برسد، گنجينه اي از لغات اصيل و به اصطلاح "زق" خراساني را باز خواهيم يافت كه اكثر آنها در حال فراموش شدن هستند."
حقيقت اين است كه مرحوم يوسف ازغدي نه در دوران زندگي فقيرانه اش و نه در دوران رحلت غريبانه اش هرگز از خاطر اهل ادب نرفته است و همواره دوستداران، لهجه دل انگيزش را به انديشه وادار كرده كه چرا هيچ كس به فكر احيا و بازخواني شعرهاي اين مرد دوست داشتني نيفتاده است.
نگارنده به خاطر پرداختن به شعر محلي، خود را بشدت مديون مرحوم ازغدي مي داند و افتخار مي كند كه يوسف مهربان شعر مشهد، زاده روستاي دل انگيز سامان من است. به عنوان يك مشهدي سرا، از بانيان فرهنگ و هنر مي خواهم نگذارند اين لهجه لطيف و صميمي به فراموشي سپرده شود و يا با بدعت گذاري هاي ناصحيح، ساختاري تمسخر انگيز پيدا كند و مشتاقان ادبيات فولكلوريك را دعوت مي كنم تا مطالعه اين كتاب كوچك اما عميق را از دست ندهند.
اين كتاب با پيشگفتاري مفيد و مختصر از استاد محمد قهرمان آغاز مي شود و در ادامه ذكر چند نكته ساختاري توسط گردآورنده كه سلاح نقاد را از دستش مي گيرد و با بيان نكاتي در مورد شعر مرحوم ازغدي به نقاد و خواننده يادآور مي شود كه ما بيشتر از شما به ضعف بعضي از كارها حداقل در چارچوب زباني آگاهي داريم. به عبارتي با نقد خويش، راه را بر نقد ديگران مي بندد، ولي آنچه مهم است، اين كتاب بايد با همين ايرادات اندك چاپ مي شد و استاد قهرمان در هيچ جاي كتاب دخل و تصرفي نكرده، اگر چه كسب فيض از كلاس نقد ايشان در روزهاي سه شنبه به ما ثابت كرده كه قهرمان در حوزه نقد، تعارف ندارد و شمشير نقدش اگر چه با نوشداروي پيشنهادهايي مؤثر همراه است، اما هميشه بر سر اثر به صداقت فرود مي آيد و اگر قرار بود آن طور كه استاد مي خواهد اين كتاب چاپ شود، حتماً بيش از اين به طول مي انجاميد و حاصل غير از اين بود.
در صفحه 15 كتاب شرح حالي مختصر و زيبا به قلم شاعر آمده كه آن را به سفارش يار قديمي خود، محمد قهرمان نوشته و به او هم تقديم كرده است.
كسي كه اين شرح حال را مي خواند به صداقت و صميميت ازغدي بيشتر پي مي برد. در فرازهايي از اين شرح حال كه لبريز از اشارات حكيمانه است، ذكر ملاقات مرحوم ازغدي و ملك الشعراء بهار آمده كه به شدت خواندني و زيباست.
نثر مرحوم ازغدي كه استاد قهرمان بنا به اعتراف خويش دستي بر آن نبرده، بشدت ساده، سهل و ممتنع و خاص است، ولي بي شباهت به نثر جمال زاده، مرحوم قوچاني در سياحت شرق و مرحوم جلال آل احمد نيست و اگر روزي بتوان نثرهاي مرحوم ازغدي (اگر داشته باشد) را جمع آوري كرد، خود مجموعه اي دلنشين از ذكر فضا و حال سالهاي دور اين شهر عزيز است.
و سپس اشعار
اين مجموعه متشكل از حدود ده قطعه شعر مرتبط با حضرت امام رضا(ع) و بقيه در مورد مسايل مختلف شهر مشهد، از طنزهاي لطيف زندگي شهري تا مسايل خانوادگي و انساني و حتي بدون ذكر تاريخ مشخص (قبل يا بعد از انقلاب) است؛ چرا كه شعرها، متأثر از حوادث روزمره زندگي آدمهاست. مثلاً در آنجايي كه شعر "گسبندگه خفه رفت" سروده شده، تصويري به شما مي دهد كه بي اراده به ياد صفهاي طولاني نفت در اول انقلاب مي افتي و يا "مرغ يك پا دره" به دوران گراني مرغ و مشكلات تهيه اين كالا اشاره مي كند كه تاكنون كماكان ادامه دارد. حتي بعد از آنفلوانزاي مرغي!
و نهايت، شعري زيبا در پايان كتاب كه گويا شاعر براي پس از مرگش سروده و در آن با شكسته نفسي تمام در مقابل استاد فرخ، خود را كوچك مي شمارد كه حقيقت جز اين است و يوسف ازغدي در ذهن و خاطره همه اهل ادب اگر از استاد فرخ برتر نباشد، كمتر نيست كه هر گلي بويي دارد و:
بوي پيراهن "يوسف" كه كند روشن چشم...
و در پايان كتاب فهرست لغات، اصطلاحات، تركيبات و تعبيرات كه خود نشاندهنده تلاش استاد محمد قهرمان است و همت ايشان در اعتلاي شعر خراسان.
نمرفوشم
ما اي فقيري ره به تنعم نمرفوشم
كله شخير به منت مردم نمرفوشم
باغ بهشت و ساقي كوثر شه دوس درم
مثل ادم به يگ دنه گندم نمرفوشم
اي آبرو مگر او جوب خيابونه؟
يگ چيكله شه به ظلم و تحكم نمرفوشم
اهل رياضتم، او دو تا چشم بادمير
هرگيز به يگ دالستون بادم نمرفوشم
لب لوچه ي نگار كه هس باقلواي يزد
اجاش به يك پتيل سوهن قم نمرفوشم
باد و بروت و فيس و افاده، به يگ ادم
در وخت اختلاط و تكلم نمرفوشم
جونماره عارفي به غلامي خريد، مدم
اما به غول بي شاخ و بي دم نمرفوشم


+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم تیر 1387ساعت   توسط حامد علیزاده  | 

درباره ی ده نامه

این مطلب را بی هیچ گونه تغییری از سایت روزنامه ی اعتماد به تاریخ ۱ / ۴ / ۱۳۸۷ نقل می کنیم .

 

تاملي در باب ده نامه مهدي اخوان ثالث
سيد علي ميرفتاح

دلم نمي آيد که شما را در لذت خواندن نامه هاي مرحوم اخوان شريک نکنم. از دوستي کتابي به امانت گرفتم که روي جلدش نوشته شده بود؛ «ده نامه از مهدي اخوان ثالث، به محمدقهرمان و با عنوان فرعي «با يادهاي عزيز گذشته». همين اول، تا يادم نرفته بايد از اديب بزرگوار و شاعر گرامي، جناب محمد قهرمان که سال هاي سال است کنج قناعت و آرامش تربت نشيني را به گنج دنيا و هياهوي - حقيقتاً- براي هيچ پايتخت ترجيح داده اند و به جاي حرف هاي دشمن تراش و اظهارنظرهاي بي وجه -اما متداول- به شعر ناب و تصحيح متون و احياي شعر تربتي و هزار کار خير و پسنديده ديگر روي آورده اند و“ به جهت مقدمه خوب و خواندني و متواضعانه کتاب تشکر کنم و مراتب سپاس و ارادتم را با صداي بلند اعلام دارم. اگر بنا باشد در اين روزهاي فوران شعر و شاعر و احساس و ايماژ وکانسپت و اکسپرسيون وکوفت و زهرمار و «مزخرفات را به نام شعر به مردم حقنه کردن» از کسي حسن سليقه و ادبيات و شعر و هنر را و بيشتر از اينها، متانت و فروتني و حفظ حرمت ديگران را ياد بگيريم، استادي سزاوارتر از اين بزرگوار و معدودي از هم مرتبه هاي ايشان که از اتفاق هر کدامشان در کنج انزوا و به کتاب و کتابي و يادهاي عزيز گذشته مشغولند، سراغ ندارم؛ آخرين بازمانده ها از نسلي گرامي و پر کار و پر خاطره و بي اجر و مزد و منت، که نظير خويش نگذاشتند و بگذشتند؛ بزرگمنشاني که هنوز طعم شعر خوب و دوستي هاي پايدار و حسن خلق و حرف هاي به قاعده را فراموش نکرده اند و کامشان همچنان شيرين از آن روزهاي سياه و سفيدً دهه هاي سپري شده است. حرفم را بد تعبير نکنيد و دچار سوءتفاهم نشويد که مثلاً دارم توي سر نسل خودمان مي زنم بابت چيزهايي که ندارد و دوره اش سرآمده و دارم يکي دو نسل قبل را بالا مي برم بابت چيزهايي که داشت و سزاوار داشتنش بود. نه. به هيچ وجه منظورم اين نيست و معتقدم هر نسلي براي خودش افتخاراتي و حتي شرمساري هايي دارد و احتمالاً روزي مي رسد که ما هم به همين اندازه پيرمردان، خاطره خواهيم داشت، شايد هم نه، اما چيزي که هست و باعث مي شود با نگاهي حسرت بار و به قول امروزي ها نوستالژيک به دهه هاي سي و چهل نگاه کنيم، اين است که اين سال ها آخرين روزهايي است که بعضي چيزها، بلکه خيلي چيزهاي دوست داشتني مجال حضور داشتند. ما که رسيديم همه چيز سپري شده بود و حتي ته ديگش هم براي ما نمانده بود. روزگاري ديگر، از جنسي ديگر و از رنگي ديگر، همه سهم ما بود از حيات. قطع و يقين اين سهم و روزگار و اقتضائات روزگار و خوشي ها و حسرت هايش را با مرور روزهاي سپري شده مردم سالخورده راحت تر مي توان طي کرد، اگر چه مي دانم که همه آن روزگاران، دقيقاً همان چيزي نيست که ما توي عکس سياه و سفيد داخل قاب چوبي مي بينيم. در همان تاريخ نوستالژيک نيز غلبه با نامردهاي نان به نرخ روز خوري بوده است که از طريق چاپلوسي و پشت هم اندازي و بد ديگران را گفتن و پشت اين و آن صفحه گذاشتن، مجال زندگي را بر معدود انسان هاي شريفي که به شعر و هنر پناه آورده بودند، تنگ مي کردند. اتفاقاً خوبي اين کتابي که جناب قهرمان منتشر کرده همين است که از داخل قاب عکس خندان و الکي خوش درآمده و شرح روزگاري را گفته که شاعر شريفي مثل اخوان مجبور به پنهان کاري و نهان روشي بوده است. اجازه بدهيد مختصري از قلم خود اخوان نقل کنم؛ «“ اين حضراتي که ديشب در خدمتشان بودم، گرچه هرکدامشان به تنهايي داراي خوبي ها و مزيت هايي هستند، ولي آدم دلش بالا مي آيد وقتي مي بيند که با اين ظاهر مهربان و آراسته و اين صميميت و يگانگي و قربان صدقه رفتن ها، باز هر کدام تنها براي آن ديگران صفحه مي گذارند و آيه مي آيند و بي صفايي مي کنند“»

ظاهراً من اشتباه کرده ام. جمله ام را درست مي کنم و مي گويم که بعضي خلقيات به نسل ها و دوره ها ربطي ندارند و مثل يک خصوصيت ژنتيک از سال ها قبل و چه بسا از عهد باستان به شکلي پايدار و لايتغير از نسلي به نسل ديگر منتقل مي شوند و مگر معدودي، باقي از سر ناچاري به ژن غالب و اين خلق موروثي گردن مي نهند. باز از زبان اخوان بشنويد؛ «“ ولي من از آنجا که مي خواهم خودم را همرنگ جماعت کنم و بعد از اين زندگي ام را راه ببرم و کار به کسي نداشته باشم، در اين محفل و نظاير آن حتي دم هم بر نمي آورم و فقط ريش مي جنبانم. البته دلم نمي آيد که مثلاً در مورد شهريار حرفشان را تصديق و تاييد کنم، ولي از سکوت خودم نيز خوشم نمي آيد. بله محمد جان، مهدي هم دارد آدم پدرسوخته يي مي شود. افسوس. او زماني چشمه پاک جواني بود“» گرچه مي دانيم که مهدي اينطور نشد و تا آخر عمر تاوان اينطورنشدنش را پرداخت، اما من و شايد شما“ درباره خودم عرض مي کنم؛ آخر آن نور تجلي دود شد / آن يتيم بي گنه نمرود شد“

mirfattah@yahoo.com
+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم تیر 1387ساعت   توسط حامد علیزاده  |