دوستی استاد قهرمان و مرحوم اخوان از آن دوستی های عجیب و پیوند های ناگسستنی بود . در آینده
از شعر هایی که این دو نفر برای هم سروده اند بیشتر خواهم گفت . اما غرض از این نوشته یاد آوری
مراسم هفدهمین سالگرد درگذشت اخوان است . استاد قهرمان هر سال در این مراسم شرکت
می کند و شعری به یاد دوست از دست رفته اش می خواند .

چیزی دیگر به مراسم امسال نمانده است . یکشنبه ، چهارم شهریور آرامگاه فردوسی بزرگ ، میزبان
دوستداران م . امید خواهد بود . استاد قهرمان هم در این مراسم حضور خواهد یافت .
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم مرداد 1386ساعت   توسط حامد علیزاده
|
از استاد قهرمان شنيدم كه در شهر زادگاهشان تربت حيدريه ضرب المثلي هست بدين قرار
:
دم بزني بم مخوري
بم اينجا به معنی توسری ست . دم زدن نيز به معني حرف زدن است كه من آن را علاوه بر ادب
گذشته در لهجه ي مازندران هم سراغ دارم . خلاصه يعني كه : اگر صدایت در بياید توسری
مي خوري .
اين غزل استاد قهرمان از كارهاي تازه تر ايشان است و در كتاب حاصل عمر نيامده .
عمر را استاده پندارم ميرود از بس به همواري
گر چه از ره وا نميماند لحظهاي اين ساكن جاري
بيتپشتر مانده از مرداب ميرسانم بام را تا شام
هر شبم چون گور سوت و كور روزها يكرنگ و تكراري
حاصل شبزندهداريها عاقبت بيدارخوابي شد
آن زمان تن ميزدم از خواب حال در رنجم ز بيداري
سقف سست زندگي آخر بر سرم آوار خواهد شد
نيست از وحشت دلم بر جا ميدهندم گرچه دلداري
مارِ زخمي نيستم اما زانچه ميبينم به خود پيچم
هر چه در اين نفرتآباد است باعث خشم است و بيزاري
در خيابان سيل جمعيت باز ميدارد مرا از راه
جان ازين گرداب گندآلود ميبرم بيرون به دشواري
لنگلنگان بارِ غم بر دوش رو به سوي خانه ميآرم
تا مگر آرامشم بخشد اين قفس اين چارديواري
بر لبم صدگونه دشنام است وز ادب رخصت نمييابم
ور كه آيد بر زبان نفرين ميكنم از شرم خودداري
ديگر اي بيمارِ نازكدل ! درد دل كن با در و ديوار
گر چه داري چشم زين و آن پرسشي از روي غمخواري
دوستان را پيش چشمانت ميدرد گرگ اجل از هم
دم زنی بم نیز خواهي خورد سر بنه بر خط ز ناچاري
+ نوشته شده در جمعه دوازدهم مرداد 1386ساعت   توسط حامد علیزاده
|
این قطعه ی زیبا را استاد محمد قهرمان سال گذشته به مناسبت هفتاد و هفت
سالگی خویش ساخته بودند :
از عمر پوچ بی ثمر من
هفتاد و هفت سال گذشته
نه طی شده تمام به شادی
نه جمله در ملال گذشته
گاهی سکوتبار تر از مرگ
گاهی به قیل و قال گذشته
گاهی چو تار ؛ تا که شوم ساز
با رنج گوشمال گذشته
از بس که تند می گذرد عمر
چون صرصر از شمال گذشته
لرزم به جان ؛ که محنت پیری
از حد اعتدال گذشته
روز بد فراق رسیده
شام خوش وصال گذشته
افتادنم چو طاق شکسته
از حدس و احتمال گذشته
هر آرزوی خام که دل داشت
چون خواب و چون خیال گذشته
می دانم این قدر ز جوانی
کز پیشم آن غزال گذشته
زندانی وجودم و عمرم
در این سیاهچال گذشته
افتاده در طلسم سکوتم
خاموشی ام ز لال گذشته
فالی زدم ز حافظ و دیدم
کارم دگر ز فال گذشته
بدرود ای بلندی پرواز !
تیر قضا ز بال گذشته
***
ای عشق ! آمدی به سراغم
وقتی که شور و حال گذشته
عمری در آرزوی تو بودم
دیر آمدی ؛ مجال گذشته
خشکیده است جوی وجودم
وان جاری زلال گذشته
بشکن مرا چو کوزه ی کهنه
دوران این سفال گذشته
۱۳/ ۶ / ۸۵
+ نوشته شده در جمعه پنجم مرداد 1386ساعت   توسط حامد علیزاده
|