باور نمی کردم
دیگران نشوند .
باور نمىكردم كه آن زيبا يك روز چون من پير خواهد شد
نقش جوانى رنگ خواهد باخت نقشى دگر تصوير خواهد شد
كى باورم مىشد كه خواهد زد دست قضايش چين به پيشانى ؟
وان گيسوان طعنهزن بر قير كمكم به رنگ شير خواهد شد
اى مهربان با عالم و آدم ! زين پيرتر از خود مشو غافل
اميد او را زنده مىدارد رحمى و گرنه دير خواهد شد
هان تا نپندارى كه جان در تن آسوده است و جاى خوش كرده
مرغى كه با پرواز خو دارد زود از قفس دلگير خواهد شد
در خواب ديدم شب كه مىآيى بس روز و شب در اين خيالم رفت
پنداشتم امروز يا فردا خواب خوشم تعبير خواهد شد
در سعى بىحاصل سرآمد عمر دردا كه تا آخر ندانستم
هر رشته ی تابيده ی تدبير سر در گم از تقدير خواهد شد
صد آرزوى مانده در دل را كشتم به دست خود كفن كردم
غافل كه گر ناحق بريزى خون يك روز دامنگير خواهد شد
اى دوست ! غير از دوستت دارم گر جملهاى دانى بده يادم
كاين ورد از بسيارى تكرار كمرنگ و بىتاثير خواهد شد
از بس كه دارم شوق ديدارت عمرى اگر پيش نظر باشى
كى از تماشاى جمال تو چشم و دل من سير خواهد شد ؟
8 / 8/ 77