تبليغاتX
محمد قهرمان

محمد قهرمان

وبلاگ دوستداران استاد محمد قهرمان

به جنگ باد ؟

اين غرل استاد قهرمان ، از كارهاي قريمي استاد است . ما خيلي دوستش داريم و بيشتر بيت آخرش

را كه از نمونه هاي بي نظير اسلوب معادله است . در مقياس تاريخ سبك هندي . 

 

ز دشت بی کسی­ها رهنوردی بر نمی­خیزد

اگر خاكش رود بر باد ، گردی بر نمي خيزد

از آن صحرا كه مي پرورد مجنون در كنار خود  

به غير از گردباد هرزه گردي بر نمي خيزد

به حسرت گر چه گوش انتظار من به ره ماندست

ولی آواز پای رهنوردی بر نمی­خیزد

غم دل را به دل می­گویم از بی­هم‌ز‌بانی­ها

كزین بی درد مردم اهل دردی بر نمی­خیزد

به یاد بوسه­ی گرمی که روزی بر دهانم زد

ز لب­هایم کنون جز آه سردی بر نمی­خیزد

غباری بر دلت ننشیند از پا گر درافتم من

که از افتادنم چون سایه گردی بر نمی­خیزد

نباشد مرد میدان غمت جز من کس دیگر

چو من در کارِ غم دانی که مردی بر نمی­خیزد

ز پا افتاده‌گان را با قوی دستان نزاعی نیست

به جنگ باد هرگز برگ زردی بر نمی­خیزد

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم خرداد 1386ساعت   توسط حامد علیزاده  | 

چند رباعی

چند رباعی از سروده های جدید استاد محمد قهرمان :

 

وقت است که شمع شب تارم برسد

آرام دل من به کنارم برسد

هر صبح به عمر گذران می گویم

آهسته ترک برو که یارم برسد 

* * * 

آنم که هوای دل ز راهم برده 

از اوج فلک به قعر چاهم برده

تا می خواهم پا کشم از راه خطا

از خود بیرون ذوق گناهم برده

* * *

زان عشق که بر باد دهد ایمان را

چون برق فرود آید و سوزد جان را

خواهم اندک عنایتی تا زین بیش

بی درد نخواهم از خدا درمان را

* * *

یادت کردم شبم چراغانی شد

ظلمتکده ام دوباره نورانی شد

شد خانه ی سوت و کور در همهمه غرق

یک تن آمد از در و مهمانی شد

* * *

ای لطف تو با دلم ز اندازه فزون

رحمی که شده طاقتم از دست برون

تا کی باشد ز هجر روی تو مرا

یک چشم پر از اشک و دگر چشم ز خون ؟

* * *

ای بار هوای دل شده سربارت

وز گرد گنه گشته سیه رخسارت

از خجلت عصیان به زمین خواهی رفت

آن روز که با کریم افتد کارت

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم خرداد 1386ساعت   توسط حامد علیزاده  | 

زمان اوج رذیلت ها

به : سیمین بهبهانی 

 

چه رنگ تازه فلک انگيخت ؟  كه رسم كهنه دگرگون شد   


ازين ديار بهار ما  خزان نيامده بيرون شد 

 


درين زمانه كه ويرانى  ز ابر حادثه مى‏بارد 


چه سقف ها كه فروپاشيد  چه نقش ها كه دگرگون شد  

 


ز برگ لاله ، زمين باغ  چو خون تازه به سرخى زد 

 
ز مرگ سرخ شقايق ، دشت  چو زخم دوخته پرخون شد  

 


ز شوره زار لب خشكم  گل ترانه كجا رويد ؟ 

 
كه شور ساز و نسيم نى  دگر فسانه و افسون شد 

 


اگر چه منظره ی ايام  هزار رنگ به خود گيرد 


ولى به وهم نمى‏گنجيد  چنين غريب كه اكنون شد 

 


چو مهر روشن خاور را  به چاه غرب در افكندند  

 
هجوم وحشت تاريكى  به شهر آينه افزون شد  

 


نسيم زمزمه‏گر شبها  زند چو شانه به گيسويش‏ 


چرا ز بيد نمى‏پرسد ؟  چه رفته بود كه مجنون شد

 


نشاط در دل ما غم شد  سرود بر لب ما خشكيد 


به جاى نغمه برآمد آه  چو كار نوحه به قانون شد  

 


به موميائى بى‏دردان  اميد بست دلم اما 

 
كسى درست نمى‏داند  دل شكسته من چون شد 

 

 
زمان اوج رذيلت ها ست  زمان قلب حقيقت ها ست‏ 


فغان كه هر بد و خوبى را  اساس و قاعده وارون شد  

 


چه اعتماد كنم ديگر ؟  به گفته‏هاى تو اى تاريخ !


كه تا زمانه ورق گرداند  ستوده‏هاى تو ملعون شد  

 


ز بس كه نرم دل افتادم  شكست سنگ اگر ديدم‏ 

 
دلم كه شيشه ی نازك بود  شكسته خاطر و محزون شد  

 


ز چشم‏بندى گردون بود  نه رنگ بازى تو اى عصر ! 


كه چشم بسته دل مردم  به جلوه‏هاى تو مفتون شد

 


خطى ز سرعت و از آتش  گذشت بر ورق ذهنم


به ياد شعرِ خوش سيمين  كلام دلكش موزون شد
         

                                                                             محمد قهرمان 

                                                                                                                                 ۲۸ / 6 / ۶۱


 

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم خرداد 1386ساعت   توسط حامد علیزاده  | 

خراسانی

زمانی آرزو داشتم شاعری جهانی بشوم . درست مثل آن مردی که 

می خواست دنیا را عوض کند . بعدها می خواستم یک شاعر ملی میهنی 

شوم درست مثل آنکه پس از ناکامی از تغییر دادن جهان ، خواست کشورش 

را عوض کند و نهایت نتوانست خود را هم عوض کند . درست مثل من که 

ناگهان متوجه شدم حتی در کوچه ی آسیا هم کسی مرا نمی شناسد . 

( این کوچه آسیا هیچ ربطی به قاره آسیا ندارد ) 

ناگهان به این واقعیت تلخ پی بردم که من هرگز نخواهم توانست شاعری 

جهانی ، منطقه ای و ... شوم اگر به خود شناسی نرسم و از زبان صمیمی 

مردم شهرم سخن نگویم . این شد که به شعر محلی روی آوردم . این ماجرا 

هیچ ربطی از باب موضوع به استاد قهرمان ندارد چرا که استاد قهرمان لااقل 

از طرف شعرای برجسته ی کشور و حتی علاقمندان ادبیات به عنوان یک 

شاعر صاحب سبک شناخته شده است . 

اما اصل ماجرا این است که بازگشت به خویشتن استاد قهرمان بسیار 

عمیق ، تاثیر گذار و موثر بوده است چرا که درجای جای آثار ایشان این روح 

بازگشت به خویش موج می زند و بدون تردید وقتی کسی به خویش 

برمی گردد ، دیگران هم که نقاط مشترکی از باب فطرت درونی و نه فطرت 

شعاری اهل منبر دارند با او احساس مشابهی پیدا می کنند . این احساس 

را شما بارها بعد ازخواندن آثار استاد قهرمان در می یابید . انگار او برای ما 

سروده در حالی که استاد تنها برای دل خود شعر گفته و این ماییم که در 

مواجهه با این آثار ماندگار احساس مشابهی با او پیدا می کنیم . این اثر 

زبان خلاق اوست که نقاط مشترک احساسات شاعرانه ی ما را یافته است . 

کاش ما هم به جای نگاه جهانی به شعر قدری به درون گرایی های شاعرانه 

برسیم و به جای پرداختن به عطسه ی سیاه در کنار رود راین و آکاردئون 

نواختن با الهه های یونان و شنا با عایشه در دریاچه ی وان ، قدری به

پیرامون خود بنگریم . 

اینجا هزاران سوژه ی ناب منتظر نگاه ماست .درست نگاه کنیم . 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم خرداد 1386ساعت   توسط   |