تبليغاتX
محمد قهرمان

محمد قهرمان

وبلاگ دوستداران استاد محمد قهرمان

تنها بنفشه نیست

امروز آخرین روز فروردین است و از فردا به قول اخوان بزرگ :  
اردیبهشت تکیه به مسند کند همی  
 
این غزل از معروف ترین غزل های استاد محمد قهرمان است . گویا ناظم هروی پیش 
از استاد قهرمان غزلی با این ردیف و قافیه سروده است . غزل استاد قهرمان را با هم 
بخوانیم :
 
همچون ستاره چشم به راهم نشانده‌اند 

مانند شب به روز سياهم نشانده‌اند  
 

گرد خبر نمی‌رسد از كاروان راز 

شد روزها كه بر سر راهم نشانده‌اند  
 

در مرگ آرزو نفس سرد مي‌زنم 

چون باد در شكنجه ی آهم نشانده‌اند  
 

غافل گذشت قافله ی شادی از سرم 

آن يوسفم كه در دل چاهم نشانده‌اند  
 

هر روز شيونی‌ست ز غمخانه‌ام بلند 

در خون صد اميد تباهم نشانده‌اند  
 

از پستی و بلندی طالع چو گردباد 

گاهم به اوج ب‍رده و گاهم نشانده‌اند  
 

از بيمِ خوی نازك تو دم نمی‌زنم 

آيينه در برابر آهم نشانده‌اند  
 

شرمم زند به بزم تو راه نظر هنوز 

صد دزد در كمين نگاهم نشانده‌اند  
 

در ماتم دو روزه ی هستی به باغ دهر 

تنها بنفشه نيست مرا هم نشانده‌اند 
 
 
 
+ نوشته شده در  جمعه سی و یکم فروردین 1386ساعت   توسط حامد علیزاده  | 

شهزاده ی از اسب فرو افتاده

 

این رباعی حضرت والای دوست داشتنی ما خراسانی ها را بخوانید :

 

امروز منم خانه به توفان داده 

سررشته ی عافیت ز کف بنهاده

اصلم برجا مانده ولیکن چه کند ؟ 

شهزاده ی از اسب فرو افتاده  

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم فروردین 1386ساعت   توسط حامد علیزاده  | 

مسافر چون به خود پرداخت ...

 

چند سال پیش ظهری به اتفاق وحید عیدگاه رفته بودیم منزل شاعر برجسته 

ی خراسانی آقای غلامرضا صدیق . آقای صدیق چند دهه پیش از این هنگامی 

که روزنامه ی آفتاب شرق در مشهد منتشر می شد ، مسئول صفحه ی 

 ادبی آن بوده است . هنگام ورق زدن آرشیو روزنامه ی آفتاب شرق ، در 

نسخه ی مورخ به ۲۹ / ۴ / ۱۳۴۰ این غزل استاد قهرمان را یافتم . زود نسخه 

برداری کردم چون گمان می کردم این غزل را در جایی دیگر نخواهم یافت . 

حدسم درست بود :

 

به دلبر چون رسد دل ، از تپیدن باز می افتد  

جرس در منزل مقصود ، از آواز می افتد  

هوای وصل اگر داری به سر ، از خویش بیرون شو

مسافر چون به خود پرداخت ، از ره باز می افتد 

نگاه شرمگینم برنخیزد پیش او از خاک

به مرغی خسته می ماند که از پرواز می افتد

اگر یک چند از مردم نهفتم راز عشقش را

ز شوخی های اشکم پرده از این راز می افتد 

ز خامی ، تازه عاشق ، ناله ای گر کرد معذور است

سپند از پخته طبعی ها ست کز آواز می افتد

شبی افسانه ای سر کردم از احوال خود با او 

ندانستم که از شوخی به خواب ناز می افتد

ز پروازم چه می پرسی ؟ من آن مرغ نو آموزم

که در بالم گره از طالعی ناساز می افتد

 

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم فروردین 1386ساعت   توسط حامد علیزاده  | 

رنگ از گل پريده

 دیر زمانی بود که می خواستم این شعر از استاد قهرمان را 

 بنویسم . فرصت در اولین روز از سال جدید دست داد . 

می خوانیم تا با هم لذت برده باشیم :  

 

وقت سحر شد خیالت  یک لحظه مهمان دیده

رنج شب از خاطرم رفت  با صبح از ره رسیده

 

ناز و نیاز من و تو  پیرانه سر نیز برجا ست

تو روی گردانده از من   من از پی تو دویده

 

جز دوستت دارم من  بر گفته ی کس منه گوش

از تازگی گر چه خالی ست  حرف مکرر شنیده

 

بر گشتنش رفته از یاد  یا باز گم کرده ره را ؟

ای کاش خود رفته بودم  همراه رنگ پریده

 

در محنت آباد غربت  یاد وطن دلنشین است

بینند خواب گلستان  گل های از شاخه چیده

 

چندان قضا طالعم را  بد خوان رقم زد که گفتم :

تنها مگر خود بخواند  این نقش کج مج کشیده

 

نه اختیار نشستن  نه پای واپس کشیدن

چون خارخشکم دراین دشت  با باد هر سو دویده

 

گشتی بزن  با دل جمع  در باغ تا فرصتی هست

زیرا که برگشتنت نیست  چون رنگ از گل پریده

 

می ریخت برخاک چون گل با آه افسوس میگفت

چندی دگر نوبت توست  ای غنچه ی نودمیده !

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم فروردین 1386ساعت   توسط وحید عیدگاه  |