در ملک بی نشانی راندیم کام خود را
تا اوج طاق نسیان بردیم نام خود را
ما را به خوردن دل باشد مدار چون ماه
بر خوان خویش خوردیم رزق تمام خود را
لطف زبانی او کم شد چنانکه چندی ست
نشنیده ام جوابی زان لب سلام خود را
در عین تشنه کامی مستان چو ناز بینند
بر سنگ بی نیازی کوبند جام خود را
تا چند باز ماند مانند چشم حسرت
زین خاکدان گسستیم پیوند دام خود را
همچون اجل به سر تاخت موی سفید ناگاه
سر کرد پیک پیری با من پیام خود را
جان را به صیقل عشق از تیرگی بر آور
پیوند جاودان کن با صبح شام خود را
تا ساغرت درست است مانند جام لاله
از لحظه های فرصت پر ساز جام خود را
چندان که ناله کردیم یک دل ز جا نجنبید
بر سنگ آزمودیم سوز کلام خود را
محمد قهرمان
۱۸ / ۱۱ / ۵۸
رهنوردان را به پای سعی منزل دور نیست
موج ها را دست از دامان ساحل دور نیست
دانه ی امیدواری خوشه در دل بسته است
گر دلم را باشد از آن چشم حاصل دور نیست
در بیابانی که دامش از رگ هشیاری است
بند اگر پیچد به پای صید غافل دور نیست
هر که رفت از دیده می گویند از دل می رود
دلبر ما از نطر دور است و از دل دور نیست
شهد جان پرور طمع کردم ز چرخ سنگدل
از پشیمانی خورم گر زهر قاتل دور نیست
از خطا ایمن نه ای در این چهار انگشت راه
چشم و گوش خویش وا کن حق ز باطل دور نیست
چون نهال خشک دل کندم ز حق آب و گل
ریشه ام را گر برون آرند از گل دور نیست
محمد قهرمان
۳۱ / ۶ / ۶۱
رهنوردان را به پای سعی منزل دور نیست
موج ها را دست از دامان ساحل دور نیست
دانه ی امیدواری خوشه در دل بسته است
گر دلم را باشد از آن چشم حاصل دور نیست
در بیابانی که دامش از رگ هشیاری است
بند اگر پیچد به پای صید غافل دور نیست
هر که رفت از دیده می گویند از دل می رود
دلبر ما از نطر دور است و از دل دور نیست
شهد جان پرور طمع کردم ز چرخ سنگدل
از پشیمانی خورم گر زهر قاتل دور نیست
از خطا ایمن نه ای در این چهار انگشت راه
چشم و گوش خویش وا کن حق ز باطل دور نیست
چون نهال خشک دل کندم ز حق آب و گل
ریشه ام را گر برون آرند از گل دور نیست
محمد قهرمان
۳۱ / ۶ / ۶۱
همچون ستاره شب چشم به راهم نشانده اند
مانند شب به روز سیاهم نشانده اند
گرد خبر نمی رسد از كاروان راز
شد روزها كه بر سر راهم نشانده اند
در مرگ آرزو نفس سرد می زنم
چون باد در شكنجه ی آهم نشانده اند
غافل گذشت قافله ی شادی از سرم
آن یوسفم كه در دل چاهم نشانده اند
هر روز شیونی ست ز غمخانه ام بلند
در خون صد امید تباهم نشانده اند
از پستی و بلندی طالع چو گردباد
گاهم به اوج برده و گاهم نشانده اند
از بیم خوی نازك تو دم نمی زنم
آیینه در برابر آهم نشانده اند
شرمم زند به بزم تو راه نظر هنوز
صد دزد در كمین نگاهم نشانده اند
در ماتم دو روزه ی هستی به باغ دهر
تنها بنفشه نیست مرا هم نشانده اند
محمد قهرمان
نشاط عید نخواهد برد برون ز خاطر ما غم را
که زنده در دل ما دارند همیشه داغ محرم را
غم و نشاط درین عالم به حکم عدل برابر بود
نشاط را دگران بردند گذاشتند به ما غم را
اگر به جامه ی رنگارنگ چو طفل چشم سیه کردیم
به رنگ سرمه به ما بستند سیاه پوشی ماتم را
چو گل به خنده اگر بودیم چو تندباد برآشفتند
به زهرچشم کدر کردند صفای خاطر خرم را
به قهر و جنگ میان بستند به هیچ و پوچ و نمی دانند
که مهر و صلح به پا دارد بنای کهنه ی عالم را
دلم گسست ز جمعیت که این هوای غبارانگیز
جدا ز یکدگر اندازد چو کاه و دانه دو همدم را
به گرد خاطر مخموران خیال باده نمی گردد
ز جام باده نباشد دور اگر ز یاد برد جم را
بهشت و جوی شرابش را ندیده ایم به خواب اما
کشیده ایم به هشیاری عذاب های جهنم را
تو سرنوشت مرا ای عشق به خط روشن خود بنویس
به کاتبان قضا بگذار خطوط درهم و برهم را
محمد قهرمان
۳۱ / ۱ / ۶۶
ز شرم گرچه تهی ماند از تو آغوشم
نمی شود شب دیدارمان فراموشم
دلم که بود خروشان چو بحر شد خاموش
چو موج گرم صدایت دوید در گوشم
زدی به شانه ی من تکیه و ندانستی
که بار غم فتد از رفتن تو بر دوشم
به رنگ بخت منش آفریده است خدا
بیا که مرده ی آن گیسوی سیه پوشم
گَرم تو خون جگر داده ای حلالم باد
وگر ز جام لبت می کشیده ام نوشم
به خویش باز نیارد مرا ز مستی عشق
اگر که بال زنان آید از سفر هوشم
نمی شود دل دریایی ام تهی از شور
اگر به صورت ظاهر فتاده از جوشم
از آن زمان که جدا ماندم از گل رویت
چو بلبلی که خزانش زده ست خاموشم
به یک دو حرف کنم مختصر حکایت را
ترا ز یاد نبردم مکن فراموشم
محمد قهرمان
دردها درعشق کم کم عین درمان می شوند
رنجها تسکین ده دل راحت جان می شوند
می کنی عادت به سختی با گذشت روزگار
چون به مشکل ها گرفتی خوی آسان می شوند
عشق را با عقل نتوان در کنار هم نشاند
چشم تا برهم زنی دست و گریبان می شوند
وای از این دوران که می بینی به اندک رنجشی
دوستان مهربانت دشمن جان می شوند
گر قفس تنگ است چون با جفت خود باشی چه باک
خانه های دلگشا بی دوست زندان می شوند
یار را نازم که دارد پاس عهد خویش را
گر چه خوبان زود از پیمان پشیمان می شوند
یادش از در چون در آمد درد و غم از دل گریخت
ابرها چون باد بر خیزد پریشان می شوند
آدمی پیرانه سر ماند به دور از شور و حال
چون درختانی که در پاییز عریان می شوند
محمد قهرمان
۲۷ / ۷ / ۸۹
تا شد وبال گردن دسته ی شکسته ی ما
افزود عقده ای چند بر کار بسته ی ما
از پا فتاده ی عشق رنج سفر نبیند
در منزل است دایم پای شکسته ی ما
گلگشت نوبهاران ارزانی حریفان
سیر چمن نیاید از بال خسته ی ما
گر بهتر از بهشت است آب و هوای غربت
سوی وطن زند بال از بند جسته ی ما
پیریم و هر رگ ما سودای عشق دارد
در حسرت شکار است دام گسسته ی ما
در عین ناتوانی آخر ز جای خیزد
از باد دامن دوست گرد نشسته ی ما
در پله ی محبت یکسان کجا برآید
عهد شکسته ی او پیمان بسته ی ما
سیر و سفر گران است بر ما که خواب سنگین
پیچیده همچو زنجیر بر پای خسته ی ما
محمد قهرمان
۲۹ / ۳ / ۵۹
مرا چون قطره ی اشکی ز چشم انداختی رفتی
تو هم ای نازنین قدر مرا نشناختی رفتی
به چندین آرزو چون سایه در پای تو افتادم
ولی دامن فشاندی قد به ناز افراختی رفتی
مرا عشق تو فارغ کرده بود از دیگران اما
تو سنگین دل ز من با دیگران پرداختی رفتی
تمنای نگاهی داشت دل از چشم مست تو
تغافل کردی و کار دلم را ساختی رفتی
ندادی آشنایی چون گذشتی از کنار من
تو ای بیگانه خو گویی مرا نشناختی رفتی
ز چشمم رفت بی او روشنایی وز پیاش ای اشک
تو هم زین خانه ی تاریک بیرون تاختی رفتی
اگر آرام ننشینی به خاکت افگنم ای دل
همان گیرم که در پایی سر و جان باختی رفتی
محمد قهرمان
بنبهمان جان سلام
امروز زنگ زدم به خانه ی استاد قهرمان در خانه نبودند .
صدای استاد به گوشم آمد که زمزمه کرده بود :
با بنده اگر صحبت و حرفی دارید
در خانه نیم پیام خود بگذارید
این سه رباعی را به ارتجال ساختم یا سرودم و برای استاد
خواندم . لطفا به دست استاد برسان هرچه زود تر. اگرچه
تو هم مثل من دقیقه ی نود به بعدی .
از شعر تو خانه باغ آهنگ شده ست
مانند بهشت خوب و خوشرنگ شده ست
در خانه نه ای کجایی ای شعر روان
برگرد به خانه خانه دلتنگ شده ست
ای از گل شعر تو معطر خانه
در پرتو طبع تو منور خانه
در خانه نباشی هم اگر باکی نیست
پیچیده صدای گرم تو در خانه
بودی و همان بلند قامت باشی
سرزنده و سبز تا قیامت باشی
روی ماه تو را که می بوسد آه
این است پیام من سلامت باشی
مرتضی امیری اسفندقه
چه غم ز باد سحر شمع شعله ور شده را
که مرگ راحت جان است جان به سر شده را
روان چو آب بخوان از نگاه غم زدهام
حکایت شب با درد و غم سحر شده را
خیال آن مژه با جان رود ز سینه برون
ز دل چگونه کشم تیر کارگر شده را
مگیر پردلی خویش را به جای سلاح
به جنگ تیغ مبر سینه ی سپر شده را
مبین به جلوه ی ظاهر که زود برچینند
بساط سبزه ی پامال رهگذر شده را
کنون که باد خزان برگ برد و بار فشاند
ز سنگ بیم مده نخل بی ثمر شده را
مگر رسد خبر وصل ورنه هیچ پیام
به خود نیاورد از خویش بی خبر شده را
دمید صبح بناگوش یار از خم زلف
ببین سپیده ی در شام جلوه گر شده را
فلک چو گوش گران کرد جای آن دارد
که در جگر شکنم آه بی اثر شده را
زمانه ای ست که بر گریه عیب می گیرند
نهان کنید از اغیار چشم تر شده را
نه گوش حق شنو اینجا نه چشم حق بینی
خدا سزا دهد این قوم کور و کر شده را
محمد قهرمان
زبان بر خاک می مالند از لب تشنگی جوها
چه می پرسی ز حال و روز سوسن ها و شب بوها
چمن در انتظار آب آتش زیر پا دارد
به جای سبزه برخیزد کنون دود از لب جوها
بهار آمد ولی آگه نمی گشتم ز دلتنگی
نمی آشفت اگر خواب مرا شور پرستوها
به رنگ زرد می سازند با رخسار گرد آلود
به سرسبزی سمر بودند اگر در باغ ناژوها
گشوده چتر خود را نارون با صد امید اما
نمی افتد گذار ابر بارانی به این سوها
به رنگ آمیزی گل ها چرا باید نهادن دل
درین گلشن که وقت رنگ ها تنگ است چون بوها
ز پرواز پرستوها کسی را دل نمی جنبد
که داده اینچنین پیوند سرها را به زانوها
رجوع غم به دل های عزیزان است در عالم
چو زنبوران که برگردند از صحرا به کندوها
ز گوهرهای غلتان خویشتن داری چه می جویی
که آخر دانه های اشک می غلتند بر روها
محمد قهرمان
۳ / ۲ / ۶۷
این غزل را از شاهکارهای استاد قهرمان می دانم . کسانی که اینگونه شعر را می شناسند
می دانند چه می گویم . مدعا مثل های زیبایی که در این غزل آمده شاهکارهای استادان سبک
هندی را به یاد شنونده می آورد .
در ره صبح سوختم بس که چراغ دیده را
دیدم و در نیافتم سر زدن سپیده را
دیده ی شب نخفته ام پنجره ای ست نیمه وا
تا به نظاره ایستد صبح ز ره رسیده را
هر سحر آفتاب را شوق به مشرق آورد
دل سوی شرق می کشد غربت غرب دیده را
مژده ی وصل چون رسد صبر و قرار می رود
خواب ز دیده می پرد بوی سحر شنیده را
بس که شده ست موج زن تنگدلی درین چمن
نیست امید وا شدن غنچه ی نودمیده را
زخمی تیغ زندگی جان ز اجل نمی برد
پای گریز کی بود صید به خون تپیده را
بار جهان ز دوش خود گرچه فرو گذاشتم
لیک امید راستی نیست قد خمیده را
یاد گذشته چون کنی حال ز دست می رود
در پی جست و جو مشو رنگ ز رو پریده را
گر دل روشنت بود قطع نظر ز رفته کن
چشم ز پی نمی دود اشک به رخ دویده را
مطلب اگر بزرگ شد خار و خس ره طلب
بستر پرنیان شود رنج سفر کشیده را
گر غم عشق را ز من کس بخرد به عالمی
کیست که رایگان دهد جنس به جان خریده را
موج ز خود رمیده ام در دل بحر پرخطر
شورش من ز جا برد ساحل آرمیده را
نیست عجب که پا کشد نقش قدم ز همرهی
بس که ز سر گرفته ام راه به سر رسیده را
محمد قهرمان
۱۸ / ۱۱ / ۴۸
مشهدی گفت هرچه من گفتم
نیش عقرب نه از ره کین است
سبزواری نکرد باور و گفت
نیش عقرب که از ره کین است
محمد قهرمان
۲۱ / ۶ / ۷۸
رنگ ز رخ پریده ی ما را کسی ندید
این مرغ پرکشیده ی ما را کسی ندید
چون دود در سیاهی شب گم شد از نظر
خواب ز سرپریده ی ما را کسی ندید
بسیار صید جسته که آمد به جای خویش
اما دل رمیده ی ما را کسی ندید
پنهان ز چشم غیر به کنجی گریستیم
اشک به رخ دویده ی ما را کسی ندید
اغیار محو چاک گریبان او شدند
پیراهن دریده ی ما را کسی ندید
خاری که رفته بود به پا زود چاره شد
خار به دل خلیده ی ما را کسی ندید
گلچین رسید و دست به یغما گشود و رفت
گل های تازه چیده ی ما را کسی ندید
مانند نخل موم که بندد ثمر به خود
یک میوه ی رسیده ی ما را کسی ندید
دامان تر به اشک ریا پاک شسته شد
کالای آبدیده ی ما را کسی ندید
دیوان عمر را دو سه روزی ورق زدیم
ابیات برگزیده ی ما را کسی ندید
محمد قهرمان
۱۳ / ۱۱ / ۷۴
از جور زمان یک دل نشکسته ندیدیم
در خنده لبی غیر لب پسته ندیدیم
پیمان تو با توبه گر امروز درست است
گو باش که ما توبه ی نشکسته ندیدیم
در خانه گشودیم سر شیشه به ناچار
کز میکده ها غیر در بسته ندیدیم
چیدند به خرمن گل و بردند به تاراج
ما در چمن عیش گلی دسته ندیدیم
همچون صدف از بحر رسیدیم به بازار
جز دل شکنی چند درین رسته ندیدیم
از دار چو منصور نرفتیم فراتر
پرواز بلندی ز پر خسته ندیدیم
چون سایه نکردیم جدایی زتو ای نور
هرچند که خود را به تو پیوسته ندیدیم
ممنون هواداری آهیم که هرگز
کوتاهی ازین شعله ی برجسته ندیدیم
فریاد رسا را نتوان گفت اثر نیست
اما اثر از ناله ی آهسته ندیدیم
محمد قهرمان
۲۵ / ۲ / ۶۷
تا به کی درین وادی از پی جرس افتم
ای دلیل گمراهان ترسم از نفس افتم
ناامیدم از منزل در رهی که می افتد
نقش پا هم از من پیش بس که باز پس افتم
گرچه از پریشانی همچو بید مجنونم
نیست آن جنون با من تا به پای کس افتم
آتشم ولی از آب در ملایمت پیشم
بد ز من نخواهد دید گر به جان خس افتم
شاخه ای پر از بارم هر زمان شوم خم تر
گر ز من بداری دست خود به دسترس افتم
خون دختر رز ریخت کاش می توانستم
از برای خونخواهی در پی عسس افتم
سر کنم به خاموشی همچو بلبل تصویر
نغمه نشنوی از من گر که در قفس افتم
در دلم گره مانده ست آرزوی بوسی چند
چون لب تو را بینم مست ازین هوس افتم
در هوای تو چون نی پر ز ناله ام ای کاش
دم برآورم با تو بی تو از نفس افتم
محمد قهرمان
۱۹ / ۶ / ۶۸
دامن ز تماشای جهان چیده گذشتیم
چون باد ازین باغ خزان دیده گذشتیم
رفتیم به گل چیدن و از ناله ی بلبل
از خیر گل چیده و ناچیده گذشتیم
گامی ننهادیم که عیبی نگرفتند
از همرهی مردم سنجیده گذشتیم
بس پند که ناصح ز ره لطف به ما داد
ما گوش گران کرده و نشنیده گذشتیم
ما غنچه ی بی طالع ایام خزانیم
از شاخه دمیدیم و نخندیده گذشتیم
از طعنه ی بی حاصلی از بس که خمیدیم
چون بید سرافکنده و رنجیده گذشتیم
معلوم نشد هیچ ازین هستی موهوم
بی خواست رسیدیم و نفهمیده گذشتیم
از فکر به مضمون قضا ره نتوان برد
ما از سر این معنی پیچیده گذشتیم
از هیچکسی در دل کس جای نکردیم
در یاد نماندیم چو از دیده گذشتیم
محمد قهرمان
۱ / ۳ / ۶۵
موجم برد به هرسو با دست و پای بسته
بازیچه ی محیطم چون کشتی شکسته
در انتظار باران در خشکسال ماندم
لرزان چو خوشه ی سبز بر دانه های بسته
از فیض بی وجودی در دستگاه گردون
ایمن ز گوشمالم چون رشته ی گسسته
شکرانه ی وصالت گر می پذیری از ما
داریم نیمه جانی از چنگ هجر رسته
تا شوق وصل دارم آبی بر آتشم زن
دامن زدن چه حاصل بر شعله ی نشسته
نتوان به عمرها رفت ای کعبه ی حقیقت
راهی که می گذاری در پیش پای خسته
خود را رسانده گیرد آهم به گوش تاثیر
بینند خواب پرواز مرغان پرشکسته
۴ / ۱۱ / ۵۹
محمد قهرمان
نازک دل آفریدند مانند لاله ما را
وانگه به هم شکستند با سنگ ژاله ما را
روزی که دست ایجاد می ریخت رنگ قسمت
بر خون نوشته شد رزق مانند لاله ما را
کی سرمه سایی شب آواز را کند پست
شبها نمی توان دید بی آه و ناله ما را
در دفتر شب و روز بسیار سیر کردیم
افزود بی سوادی از این رساله ما را
ما را شکفته می داشت چون لاله شبنم می
چشم حسود نگذاشت نم در پیاله ما را
ای ماه آسمانی بود و نبود ما چیست
بر گرد سر بگردان مانند هاله ما را
جانا برای بوسی دلخون تر از حناییم
بر دست و پا توان داد باری حواله ما را
با آنکه از جوانی پیر و شکسته بودیم
صد سال پیرتر کرد این چند ساله ما را
۲۱ / ۱۱ / ۶۲
محمد قهرمان
ز عجز تکیه به دیوار آه خود کردیم
شکسته حالی خود را پناه خود کردیم
به روی هرچه گشودیم چشم غیر از دوست
به جان او که ستم بر نگاه خود کردیم
ز نور عاریت ماه چشم پوشیدیم
نگاهبانی شام سیاه خود کردیم
ز دوستان موافق سفر شود کوتاه
رفیق راه دل سر به راه خود کردیم
دوباره بر سر پیمان شدیم ای ساقی
تو را به توبه شکستن گواه خود کردیم
اگر به خاک فشاندیم خون مینا را
دو چشم مست تو را عذرخواه خود کردیم
ز صبح پرده در افتاد بخیه بر رخ کار
نهان به پرده ی شب گر گناه خود کردیم
ز کار عشق مکش دست و پند گیر از ما
که عمر در سر این اشتباه خود کردیم
۱۶ / ۱۰ / ۷۰
محمد قهرمان
دندو مرواریک لو تو قنده
Dendumorvariak love to qanda
ورگو با مو قمت بوست چنده
Vargo ba mo qemmate buset canda
همچی که مری نفست مو بند مره
Hamci ke meri nefaste mo band mera
انگار نفستم به نفستت بنده
Engar nefastom be nefastet banda
محمد قهرمان
رخ تو پیش نظر داشتیم و دم نزدیم
صفای خاطر آیینه را به هم نزدیم
به دوش بی خودی از کوچه ات گذر کردیم
به پای خویش درین بوستان قدم نزدیم
درین بساط گرت نقش خوش نشست بخند
که ما ز طالع بد غیر نقش کم نزدیم
کدام روز درین شعله زار همچو شرار
ز بی وجودی خود خنده بر عدم نزدیم
به اعتقاد چو از بت پرست کم بودیم
چه جای سنگ که گل نیز بر صنم نزدیم
بیان شوق اگر از قلم نمی آمد
به دست آه چرا نامه ای رقم نزدیم
قلم ز شکوه طرازی به شکر گرداندیم
به لوح خاطر احباب نقش غم نزدیم
اگرچه دخل کم ما وفا نکرد به خرج
زدیم مهر به لب دم ز بیش و کم نزدیم
محمد قهرمان
هنوز از بوی گیسویی پریشان می توانم شد
به روی خوب چون آیینه حیران می توانم شد
ز پیری گرچه خاکستر نشسته بر سر و رویم
چو اخگر شسته رو از باد دامان می توانم شد
پس از عمری زند گر خنده ای آن گل به روی من
به چندین رنگ چون بلبل غزل خوان می توانم شد
به جرم ناتوانی کاش از چشمم نیندازد
که بر گردش توانم گشت و قربان می توانم شد
به هیچم گر که می دانی گران ای عشق مهلت ده
ز قحط مشتری زین بیش ارزان می توانم شد
جهان گر از بخیلی برنچیند زود خوانش را
دو روزی بر سر این سفره مهمان می توانم شد
مرا کفر سر زلفت ز ایمان باز می دارد
اگر جستم ز دام او مسلمان می توانم شد
میان شادی و غم با خیالت عالمی دارم
ز برق خنده ات چون ابر گریان می توانم شد
ز هجرت خشک تر از شاخه در فصل زمستانم
رسی گر چون بهار از ره گل افشان می توانم شد
به بازی بازی از میدان هستی می روم بیرون
مشو غافل که زود از دیده پنهان می توانم شد
محمد قهرمان
۱۰ / ۱۱ / ۷۴
دکتر اصغر مینو در نود سالگی درگذشت . او در سال ۱۳۰۰ در شیراز زاده شد . او از اولین
استادان رشته ی آزمایشگاه در ایران بود و یکی از کهن ترین فعالین سیاسی ملی گرا .
او یکی از خدمتگزاران راستین فرهنگ ایران بود و این از موقوفاتی که در راه گسترش
فرهنگ از خود به جا گذاشت پیداست . کسانی که ازین پس به هر شیوه ای از نتیجه ی موقوفات
او بهره مند می شوند باید یاد او را زنده نگاه دارند . یادش جاودان باد .
جایش ازین پس در انجمن سه شنبه های خانه ی استاد قهرمان در میان ما خالی خواهد بود .
انجمنی که او خود یکی از اعضای آن بود . مرگ او را به همه ی دوستدارانش تسلیت می گوییم .
انجمن ادبی قهرمان
به هجر زنده ازان ماندم که جان به راه تو دربازم
به سوی من قدمی بردار که سر به پای تو اندازم
تو را چو پیش نظر آرم غزل فرو چکدم از لب
هزار پنجره بر باغی هزار حنجره آوازم
نوازش از تو نمی بینم نمی کشی به سرم دستی
به دست و پنجه ی تو سوگند که دلشکسته ترین سازم
مرا مگو که چرا اینسان ز خویش بی خبر افتادی
چو هیچم از تو فراغت نیست به خود چگونه بپردازم
شراب کهنه ی عشق تو چو خون تازه دود در رگ
عجب مدار که در پیری هنوز قافیه پردازم
مگر نه دانه برون آید ز خاک با مدد باران
دود چو اشک به روی من چگونه گل نکند رازم
به خیره از پی بازی رفت ولی به ششدر غم افتاد
دلی که لاف زنان می گفت که نرد عشق نمی بازم
نمی شود که سر تسلیم به پای تو ننهم ای غم
که گر به جنگ تو برخیزم شکست خورده ز آغازم
ز اوج گرچه در افتادم ز آسمان نگسستم دل
نمانده بال و پری اما هنوز عاشق پروازم
به زندگانی پوچ خود چه اعتماد توانم کرد
شرار دلزده از عمرم حباب خانه براندازم
مگر به مرگ رود بیرون هوای کودکی ام از سر
کجاست دایه ی دلسوزی که مادرانه کشد نازم
چقدر فاصله افتاده میان دلبر و دلداده
خدای من مددی فرما به آن صنم برسان بازم
محمد قهرمان
۳ / ۹ / ۸۸
شب از آغوش گل بالین و بستر می کند شبنم
سحرگاهان سفر با دیده ی تر می کند شبنم
نگاه گرم جانان بال پرواز است عاشق را
به سوی آسمان پرواز بی پر می کند شبنم
اگر چون قطره اشکی شب ز چشم آسمان افتد
سحر از چشمه ی خورشید سر بر می کند شبنم
مرا از این دل ناکام شرم آید چو می بینم
شبی تا صبح در آغوش گل سر می کند شبنم
جدایی سخت باشد آشنایان را ز یکدیگر
وداع بوستان با دیده ی تر می کند شبنم
نمی کاهد اگر از عمر عاشق وصل گلرویان
چرا از خنده ی گل عمر کمتر می کند شبنم؟
محمد قهرمان
این قطعه را استاد قهرمان پنج سال پیش برای هفتاد و هفت
سالگی خود سروده است :
از عمر پوچ بی ثمر من
هفتاد و هفت سال گذشته
نه طی شده تمام به شادی
نه جمله در ملال گذشته
گاهی سکوتبار تر از مرگ
گاهی به قیل و قال گذشته
گاهی چو تار تا که شوم ساز
با رنج گوشمال گذشته
از بس که تند می گذرد عمر
چون صرصر از شمال گذشته
لرزم به جان که محنت پیری
از حد اعتدال گذشته
روز بد فراق رسیده
شام خوش وصال گذشته
افتادنم چو طاق شکسته
از حدس و احتمال گذشته
هر آرزوی خام که دل داشت
چون خواب و چون خیال گذشته
می دانم این قدر ز جوانی
کز پیشم آن غزال گذشته
زندانی وجودم و عمرم
در این سیاهچال گذشته
افتاده در طلسم سکوتم
خاموشی ام ز لال گذشته
فالی زدم ز حافظ و دیدم
کارم دگر ز فال گذشته
بدرود ای بلندی پرواز
تیر قضا ز بال گذشته
ای عشق آمدی به سراغم
وقتی که شور و حال گذشته
عمری در آرزوی تو بودم
دیر آمدی مجال گذشته
خشکیده است جوی وجودم
وان جاری زلال گذشته
بشکن مرا چو کوزه ی کهنه
دوران این سفال گذشته
۱۳ / ۶ / ۸۵
به دل جمع درین دایره گامی نزدم
گرچه پرگار شدم دور تمامی نزدم
آهی از دل ندواندم به سر راه سحر
گلی از ناله ی خود بر سر شامی نزدم
ضعف تن سایه صفت داشت زمین گیر مرا
بوسه چون پرتو مه بر لب بامی نزدم
ساز افتاده ز کوکم خجلم ای مطرب
که به دلخواه تو یک بار مقامی نزدم
خصلت من چو دگرگونه شد از گشت زمان
طعنه از پختگی خویش به خامی نزدم
تشنه ی شهرت بیهوده نبودم چو عقیق
زخم بر دل به طلبکاری نامی نزدم
راه بردم ز قناعت چو به چشم و دل سیر
بر سر خوان فلک لب به طعامی نزدم
من که با شور سخن شعله دماندم از سنگ
در دلت آتشی از سوز کلامی نزدم
گرچه ای غنچه دهن تشنه ی بوسی بودم
لب خواهش نگشودم در کامی نزدم
سرگران از من مخمور گذر کردی دوش
رفتی و از می دیدار تو جامی نزدم
محمد قهرمان
۱۱ / ۱۲ / ۷۴
چهار سال و چهار ماه از آغاز کار وبلاگ استاد قهرمان
می گذرد . در این مدت دوستان خوبم وحید عیدگاه ،
قاسم رفیعا و حسن احمدی فرد هر کدام چند مطلبی
در این وبلاگ نوشتند که درخور سپاس و قدردانی
ست . در دوره ی جدید این وبلاگ بار مسوولیت تنها بر
دوش من خواهد بود زیرا می خواهم وبلاگ را به طور
منظم هر هفته به روز کنم . ازین پس هر سه شنبه
شب با صفحه ی تازه ای روبرو خواهید بود . روح بزرگ
همه ی استادان شعر پارسی در همه ی قرون و اعصار
شاد باد .
اینک غزلی از استاد محمد قهرمان که مصرع آخرش را ما
پارسال در جشن تولد استاد قهرمان روی کیک نوشته بودیم :
داغ امید به دل ماند و تحمل کردیم
آرزو مرد شنیدیم و تجاهل کردیم
کاسه ی صبر عجب نیست که لبریز شود
زانچه یک عمر شنیدیم و تحمل کردیم
بلبل فصل خزانیم و ز گلریزی اشک
آشیان را به نظرها سبد گل کردیم
همچو فواره که از اوج سرازیر شود
به ترقی چو رسیدیم تنزل کردیم
ناصح از پند مکرر ننشیند خاموش
گرچه هر بار شنیدیم تغافل کردیم
دست پرورده ی ذوقیم و به فتوای بهار
گوش را وقف نواخوانی بلبل کردیم
حاجت طعنه زدن نیست که ما خود خجلیم
زین همه بار که بر دوش توکل کردیم
کم نشد حیرت و سرگشتگی ما افزود
هرچه در کار جهان بیش تامل کردیم
گذر عمر نه زانگونه که حافظ فرمود
بود سیلی که تماشا ز سر پل کردیم
ای خزان دست نگه دار که در آخر عمر
نوبهار دگری آمد و ما گل کردیم
۲۹ / ۵ / ۸۲